آثار

بدون پذیرش مالکیت مطلق و حقّ ذاتی خداوند، سخن گفتن از هر گونه حقّ و از جمله آزادی، بی معنا و نامعقول است

در نگاه خردمندان یکتاپرست، عالم، حادث و مخلوقِ خداوند است. براهین واضحی بر این عقیده اقامه شده است. خداوند عالم را بدون هیچ گونه سابقه مادّی و صوری، ابداع و ایجاد کرده است. بدیهی است که خلقِ لا من شیء، مستلزم مالکیّت مطلق است. اگر پذیرفتیم که خداوند تمام هویّت و وجود اشیاء را بدون هیچ مادّه پیشین اختراع کرده است، جز او چه کسی را میتوان مالک حقیقی اشیاء دانست؟!

با این حساب بدیهی است که خداوند حقّ دارد در عالمی که خود آفریده، به خواست خود تصرّف کند و یا حقّ تصرّف در چیزی و مالکیّت آن را به چیز دیگری بسپارد. مثلاً حقّ دارد که انسانی را مالک حیوانی یا درختی یا سنگی قرار دهد؛ چنان که حقّ دارد انسانی را مالک انسان دیگری قرار دهد. همچنین حقّ دارد هر چیزی را از چیز دیگر منع کند و بدون اذن و اجازه ی خداوند، هیچ چیز حق تصرّف در خود یا دیگری ندارد. با پذیرش خالقیّت خداوند متعال، این حقوق به صورت بدیهی و ذاتی برای او ثابت می شود؛ البتّه خداوند حکیم است و اذن و منع او بنا بر حکمت او است.

با این مقدّمه روشن می شود که تمام احکام شرعی که خداوند وضع کرده است؛ مبنای حقوقی معقول و واضحی دارد؛ چه رجم محصنة باشد؛ چه تفاوت سادات و غیر سادات در خمس و زکات باشد؛ چه احکام بردگی باشد؛ چه اعدام مرتدّ یا قصاص و جهاد و ...

حال فرض کنیم ملحد نابخردی، حدوثِ عالم و وجود خداوند را نپذیرد و گمان کند که همه اشیاء جهان و از جمله انسان، خود به خود پدید آمده اند؛ چگونه می تواند مالکیّت و آزادی را توجیه کند؟! بر اساس کدام مبنا می توان برای انسانی که خود به خود پدید آمده است؛ حقوقی تصوّر کرد؟ فرق این انسان با گیاه و جماد و حیوان چیست؟ به چه دلیل هوش برتر، خلّاقیّت، اراده و دیگر صفات انسان برای او حقّ مالکیّت ایجاد می کند؟! چگونه نسبت مالکیّت بین انسان و اشیاء پیرامونش برقرار می شود؟ انسان که این سنگ و چوب و الاغ را نیافریده است؛ چگونه حقّ دارد در آن تصرّف کند و مالک آن شود؟! فرضاً صورت این موادّ را تغییر دهد و مثلاً با سنگ، ظرفی بسازد و خود را مالک آن بپندارد؛ از ابتدا به چه حقّی در این سنگ تصرّف کرده است؟ و چگونه مالک مادّه نخستین آن شده و چرا دیگری حقّ ندارد این مادّه را تصاحب کرده و در آن صورتِ دیگری پدید آورد؟ چرا انسان بتواند مالکِ سنگ و چوب و گیاه و حیوان شود؛ امّا نتواند مالک انسان دیگر شود؟! کمالات انسانی مانند هوش و خلّاقیت و هنر و عواطف و ... چگونه می تواند مانع مملوکیّت انسان شود؟ اگر همه قوانین مالکیّت صرفاً قراردادی و برای رسیدن به مصالح و منافعی باشد، چه ارزش حقوقی یا اخلاقی دارد و چرا قابل نقض نباشد یا دست کم چرا نتوان از تعهّد به آن خارج شد؟!

اگر اندکی در ماهیّت و حقیقتِ «مالکیّت» تأمّل کنیم؛ به خوبی در می یابیم که با وجود الحاد، نمی توان هیچ ملاک و مبنای معقولی برای «مالکیّت» ارائه کرد و در این صورت، آزادی، بندگی، مالکیّت و مملوکیّت، مفاهیمی بی پایه و بی خاصیّت خواهد بود؛ زیرا مالکیّت هر چیزی نسبت به هر چیز دیگری، نه قابل اثبات است و نه قابل ردّ. با این حساب سخن گفتن از هر گونه حقّ و یا بحث عقلانی بر سر آزادی و بردگی ناممکن است!

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی