آثار

حدیقة الشیعة و نزاع بر سر قبر ابوالفتوح

شنبه, ۴ فروردين ۱۳۹۷، ۰۱:۰۷ ب.ظ

در حدیقة الشیعة آمده است:

«ابن حمزه رحمه اللّه در کتاب ایجاز المطالب فى ابراز المذاهب و در کتاب الهادى الى النجاة من جمیع المهلکات در هر دو مى ‏گوید که در شهررى حاضر بودم که شیخ ابو الفتوح رازى صاحب تفسیر به رحمت حضرت حق تعالى پیوست و به موجب وصیتش در جوار مرقد امام زاده واجب التعظیم امام زاده عبد العظیم الحسنى رحمه اللّه مدفون گشت؛ پس به نیت حج متوجه مکه معظمه شدم و در وقت برگشتن گذارم به اصفهان و محلت چنبلان و بعضى دیگر از محلات آن شهر افتاد دیدم که آن قدر از مردم آن شهر به زیارت شیخ ابو الفتوح عجلى شافعى اصفهانى و حافظ ابو نعیم که پدر استاد اوست و شیخ یوسف بنا که جدّ شیخ ابو نعیم است و شیخ على ابن سهل و امثال ایشان که سنى و از مشایخ صوفیه بوده‏اند، مى ‏رفتند که شیعه شهررى و نواحیش هزار یک از آنها زیارت امام زاده عبد العظیم نمى ‏رفتند. و مؤلف این کتاب محتاج به رحمت و مغفرت حضرت رب الارباب احمد اردبیلى گوید: مرا گذار به اصفهان افتاد دیدم که مردم آن بلده، شیخ ابو الفتوح عجلى شافعى اصفهانى را شیخ ابو الفتوح رازى نام کرده بودند و به این بهانه به عادت پدران خویش قبر آن سنى صوفى را زیارت مى‏کردند و اگر چه از مردم آن دیار امثال این کردار دور نیست؛ زیرا که ایشان پنجاه ماه زیاده از دیگران نسبت به حضرت شاه ولایت ناشایست و ناسزا گفته‏اند و درین زمان که مذهب شیعه قدرى قوت گرفته ایشان همچنان مانند پدران چندان محبتى به شاه مردان ندارند و باید دانست که چون سال هاى بسیار ظلمه و اشرار در بلاد اسلام استیلاى تمام داشتند مقابر اکثر اولاد و احفاد ائمه معصومین علیهم السّلام و اکابر اصحاب و احباب ایشان مستور و پنهان ماند و قبور بسیارى از علماى سنى و گوشه ‏نشینان ایشان ظاهر بود و چون مذهب‏ حق امامیه در بلاد ایران اندک قوتى یافت، بعضى بى‏ خبران از عذاب گور و مصاحبت مار و مور، به طمع توجّه مردمان نادان از نزدیک و دور، و اخذ هدایا، به دانشمندى شیعى منسوب گردانیدند و ما بسیار کس را از دیوانگان و مردمان فاسد عقیده دیدیم که عوام کالانعام معتقد ایشان بودند و بعد از مرگ ایشان گور ایشان را زیارتگاه ساختند، بلکه قبر ایشان را احترام زیاده از احترام و اکرام مرقد پیغمبر و امام مى ‏نمودند!؟» (حدیقة الشیعة ؛ ج‏2 ؛ صص802 و 803)

قرائنی بر جعلی بودن این متن وجود دارد:

1. مراد از ابن حمزه، نصیر الدین عبدالله بن حمزة طوسی مشهدی است، چنان که نویسنده خود پیشتر گفته است: «خواجه نصیر الدین عبد اللّه بن حمزه طوسى‏ رحمه اللّه در کتاب ایجاز المطالب فى ابراز المذاهب در باب فجور و کفر ایشان حکایت طرفه‏اى آورده‏ ...» (حدیقة الشیعة ؛ ج‏2 ؛ ص767)

بنابر این گزارش، ابن حمزه متّصل به وفات ابوالفتوح رازی و اندکی پس از آن به حجّ رفته و در بازگشت از همین سفر قبر ابوالفتوح عجلی را دیده است. آثار وضع در این گزارش پیدا است؛ زیرا از متن کتاب نقض نوشته عبدالجلیل رازی بر می آید که در هنگام تصنیف آن، شیخ ابوالفتوح رازی از دنیا رفته بوده است. (نک: نقض ؛ ص280) و تاریخ شروع تألیف نقض سال 556 بوده است. (نک: نقض، ص2) بنابراین وفات ابوالفتوح رازی پیش از این زمان یا نهایتاً تا پایان تألیف کتاب (سال 559) رخ داده است. ابوالفتوح عجلی نیز در سال 600 از دنیا رفته است. (البدایة و النهایة، ج‏13، ص39- الکامل لابن اثیر، ج‏12، ص199- الأعلام، ج‏1، ص301) بین مرگ ابوالفتوح عجلی و ابوالفتوح رازی بیش از چهل سال فاصله بوده است و روشن است که سفر حجّ این مقدار به طول نمی انجامد! گذشته از این که چنین سفر طولانی به عادت، محال است؛ بنابر نقل کیدری در شرح نهج البلاغه استادش ابن حمزه در سال 573 در سبزوار بیهق به سر می برده است. (حدائق الحقائق فی شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۴۱۲، بنیاد نهج البلاغه_ أنیس المؤمنین، ص65) همچنین در حدود سال 598 در مشهد بوده است زیرا در تاریخ رویان آمده است:

«... آورده ‏اند که چون سلاطین غور، غیاث الدین و شهاب الدین به خراسان‏ آمده، نیشابور مستخلص کردند و به زیارت امام على بن موسى الرضا صلوات اللّه علیه حاضر شدند، فخر الدین رازى که استاد عالم و مجتهد عصر بود، با تمامت علماى غور و غزنین با سلاطین در مشهد بوده ‏اند. آن عهدنامه را دیده‏ اند و مطالعه کرده. از فخر الدین رازى سؤال کردند که جامع و جفر چیست؟ گفت من نمى‏ دانم. الا در این مشهد عالمى است فاضل، او را نصیر الدین‏ حمزه‏ گویند، از طایفه شیعه، از او سؤال کنید. آن دانشمند را حاضر کرده، پرسیدند و معنى آن معلوم کردند. و این نصیر الدین‏ حمزه‏ را فضل به درجه‏اى بود که فخر الدین رازى با جلالت قدر خود معترف بود به فضایل او. و سلطان الحکماء و الفضلاء نصیر الملة و الدین الطوسى به خط خود بر پشت آن چیزى نبشته است و بر صحت آن گواهى داده ...» (تاریخ رویان، ص80)

غیاث الدین غوری بعد از نیمه سال 597 ه.ق. به نیشابور یورش برد (تاریخ ‏ابن‏خلدون، ج‏5، ص115- تاریخ حبیب السیر، ج‏2، ص606) و در ماه جمادی الاولی سال 599 از دنیا رفت. (البدایة و النهایة، ج‏13، ص34- تاریخ‏ الإسلام، ج‏42، ص48- الکامل، ج‏12، ص180) بنابراین ماجرای مذکور در فاصله نیمه سال 597 تا جمادی الاولی 599 رخ داده و ابن حمزه طوسی در این میانه در مشهد مقدّس به سر می برده است.

حضور ابن حمزه در سال 573 و حدود 598 در خراسان با چنان سفر طولانی از ری به مکّه سازگار نیست.

2. در گزارش منسوب به ابن حمزه، وفات ابوالفتوح رازی در شهر ری و وصف مزار ابوالفتوح عجلی در اصفهان بدون هیچ ارتباطی، در پی هم ذکر شده است. چرا باید ابن حمزه سر و تهِ دو مسأله کاملاً بی ربط را به هم پیوند دهد؟! البتّه در زمان ابن حمزه که معاصر با هر دو ابوالفتوح بوده است، ارتباطی میان این دو دیده نمی شود؛ امّا از دیدِ جاعل -که در عصر صفوی می زیسته است- این دو کاملاً به هم دوخته و مربوط اند؛ زیرا در این زمان است که بر سر هویّت قبر ابوالفتوح در اصفهان نزاع سر گرفته است! پس کاملاً موجّه می نماید که شخصی گزارشی را بسازد و به ابن حمزه نسبت دهد که از قضا از هر دو ابوالفتوح نام ببرد و محلّ قبر هر یک را تعیین نماید!

در این جا باز ردّ پای میرلوحی در قضیه دیده می شود؛ زیرا شاردن در سفرنامه خود می نویسد:

«در سال 1645 به وقتى یک گوشه این قبرستان کهنه را مى‏ کندند سنگى مرمر از زیر خاک بیرون آمد که نام شیخ ابو الفتوح بر آن حکّ بود. مردم بر این گمان شدند که این سنگ گور شیخ ابوالفتوح رازى است که قرآن را به زبان فارسى تفسیر کرده، و آن در نظر عموم ایرانیان مقدس است. از همان روز، در آن ‏جا که سنگ پیدا شده بود قبرى‏ بر پا داشتند و زان پس در آن‏جا مسجدى ساختند، و آن را با اهداى نذورات آراستند. اما دیرى نپایید همان کسان که آن گور را ساختند و مسجد را برآوردند هر دو را ویران ساختند. زیرا یک ملّا که من وى را دیده ‏ام و میرلوحى نام داشت، و واعظى روشن بین و دانا بود، و گاهى در میدان وعظ و خطابت مى ‏کرد ساختن مسجد را در آن جا تخطئه کرد، و به استناد مندرجات تواریخ و روایات مسلم ثابت نمود که قبر شیخ ابوالفتوح رازى مفسر قرآن مجید در رى است، و این شیخ ابو الفتوح یک نفر سنى از مردم عثمانى، و دشمن سرسخت ائمه اطهار بوده است. میرلوحى با ایراد این سخنان چنان مردم را به این حقیقت متقاعد کرد که روز بعد افزون بر دو هزار نفر به ویران کردن مسجد و گور او پرداختند و با خاک برابر ساختند، و من دیدم که آن‏ جا را تبدیل به مبال کرده بودند؛ و با توجه بدین موضوع مى ‏توان دریافت که جامعه روحانیت اسلام نسبت به مقررات کلیساى کاتولیک چقدر به پیروان خود آزادى اندیشه و عمل مى‏ دهند. زیرا واتیکان هرگز به پیروان خود اجازه نمى ‏دهد که درباره کلیسا و شعائر مذهبى به مطالعه و تفکّر بپردازند.» (سفرنامه شاردن، ج‏4، صص1521 و 1520، ترجمه اقبال یغمایی، نشر توس، چاپ اول)

همچنین پسر میرلوحی در کتاب اصول العقائد می نویسد:

«... شیخ ابو الفتوح عجلى شافعى که در مذهب شافعى هشت تصنیف دارد و شاگرد ابوالوفاى پسر حافظ ابو نعیم مذکور است و قبرش در قبرستان چنبلان‏ اصفهان است و مردم این شهر به زیارت او نیز مشغول بودند و به هدایت والد این فقیر رحمه الله ترک زیارت آن شقىّ نمودند ...» (اصول العقائد و جامع الفوائد، نسخه خطّی کتابخانه مجلس)

البتّه ریشه این اشتباه به مدّت ها قبل بر می گردد؛ زیرا قاضی نورالله شوشتری (متوفی 1019) درباره ابوالفتوح رازی می نویسد: «از بعضی ثقات مسموع است که قبر شریفش در اصفهان واقع است والله تعالی اعلم.» (مجالس المؤمنین، ج1، ص490، کتابفروشی اسلامیة، سال 1354 ه. ش.)

از گزارش خوانساری بر می آید که میرلوحی به تخریب قبر ابونعیم اقدام کرده و نیّت او آزار مرحوم مجلسی -اعلی الله مقامه- بوده است:

 «... و فی بعض فوائد سیّدنا الأمیر محمّد حسین الخاتون آبادی من أسباط سمیّنا العلّامة المجلسی- رحمه اللّه- قال: و ممّن اطّلعت على تشیّعه من مشاهیر علماء العامّة هو الحافظ أبو نعیم المحدّث بإصبهان صاحب کتاب حلیة الأولیاء و هو من أجداد جدّى العلّامة- ضاعف اللّه إنعامه- و قد نقل جدّى تشیّعه عن والده عن أبیه عن آبائه حتّى انتهى إلیه ... و قال صاحب ریاض العلماء: إنّ أبا نعیم هذا کان من الأجداد العالیة لمولانا محمّد تقى المجلسی- رحمه اللّه- و ولده الاستاد ... و فی موضع آخر منه: أنّ هذا الرجل من أسباط الشیخ محمّد بن یوسف البناء الصوفی الإصفهانی یعنى به: المدفون فی محلّة خاجو من محلّات إصبهان فی بقعة یعرف عند العامّة- على ما یلحنون- من کثرة الاستعمال بمقبرة شیخ سبنا ... و نقل أنّ السیّد الأمیر لوحى الموسوى السبزوارى الساکن بإصبهان أحد نصاب العداوة مع العلّامة المجلسى فی زمانه- رحمه اللّه- هدم مقبرة هذا الرجل زعما منه أنّ فی ذلک العمل تخفیفا بالمجلسى و إحراقا لقلبه الشریف- و اللّه أعلم بنیّته ...» (روضات الجنات، ج1، صص273 -275)

3. میرلوحی همچنین بر سر قبر ابونعیم نزاع داشته و این نیز از قرائنی است که نشان دهنده ارتباط او با جعل حدیقة الشیعة است. پسر او در همان اصول العقائد می نویسد:

«از جمله بزرگان علماى سنّى روایت در این باب کرده یکى‏ حافظ ابو نعیم‏ اصفهانى است که قبرش در بیرون دروازه باب الدّشت اصفهان واقع بود و مردم این شهر از جهت جهل به احوال او به زیارت او مشغول مى ‏شدند و نمى‏ دانستند که سنّیان قدیم، قبر آن ملعون را مزار خود کرده بودند و در وقتى که شیعه در این شهر بسیار شدند سنّیانى که از ترس، اظهار تشیّع کرده بودند به رسم عادت مشغول زیارت آن شقى بودند و چون رفته رفته سنّیان از این شهر برطرف شدند، شیعیان به گمان آن که صاحب آن قبر مرد خوبى است به زیارت او اشتغال مى‏ نمودند و در آخر کار والد این بى‏ مقدار هدایت اهل اصفهان نموده شیعیان این بلده را از زیارت آن دشمن خاندان اهل بیت رسالت علیهم السّلام منع نموده و حالا اثرى از آن قبر باقى نیست ...» (اصول العقائد و جامع الفوائد، نسخه خطی کتابخانه مجلس)

4. نکته مهمّ دیگر این که در گزارش منسوب به ابن حمزه در حدیقة الشیعة، پسر ابونعیم، استاد ابوالفتح عجلی دانسته شده است. چنان که گذشت پسرِ میرلوحی نیز ابوالفتح عجلی را شاگرد ابوالوفاء پسر ابونعیم دانسته است.

حال اگر در نظر بگیریم که ابونعیم در سال 430 از دنیا رفته است (الکامل، ج‏9، ص467- البدایة و النهایة، ج12، ص45) و ابوالفتوح عجلی در حدود سال 514 یا 515 به دنیا آمده است (وفات الاعیان، ج1، ص209) بسیار بعید است که پسر ابونعیم استادِ ابوالفتوح بوده باشد! 

5. تا پیش از حدیقة الشیعة، از دو کتاب منسوب به ابن حمزه و برخی کتب دیگر که در بخش صوفیه ادّعا شده، نام و نشانی نبود و کسی هم چیزی از آن نقل نکرده است. در این جا باز، ردّ پای دیگری از میرلوحی دیده می شود؛ زیرا او در آثار خود مانند «سلوة الشیعة» مطالب متفرّد دیگری از این کتب نایافتنی و در حقیقت موهوم- با همین سبک و سیاق، آورده است!

6. سبک و سیاق گزارش با زمان ابن حمزه تناسب ندارد. مثلاً در این گزارش «شیخ یوسف بنّا که جدّ شیخ ابونعیم است» از مشایخ صوفیه شمرده شده که مردم قبرش را زیارت می کنند؛ در حالی که آن صوفی مشهور نامش «محمّد بن یوسف البنّاء» است. ابونعیم در کتاب اخبار اصبهان دست کم چهار بار تصریح کرده است که «محمد بن یوسف البنّاء» جدّ او است؛ البتّه جدّ مادریِ پدرش. امّا در دوره صفویه که زمان جعل این گزارش است- محمّد بن یوسف البنّاء را با نام شیخ یوسف بنّاء می شناخته اند! (مانند حسین بن منصور حلّاج که مردم او را منصور حلّاج می گویند.) (نک: صفویه در عرصه دین فرهنگ و سیاست، ج‏1، ص423 و ج‏2، ص791- سفرنامه شاردن، ج‏4، صص1511 و 1536 و 1556 و 1559و 1569)

7. دشمنی میرلوحی با مردم اصفهان که در همه آثارش نمود پیدا کرده است- و نیز دشمنی او با مجلسیّین که ابونعیم را جدّ آنان می دانسته اند- در این بخش از حدیقة الشیعة نمایان است.

ادامه دارد ...


نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی