آثار

داستان عمرو بن لیث در حدیقه الشیعه

يكشنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۳۶ ب.ظ

در حدیقه الشیعه آمده است:
"و در تواریخ‏ معتبره‏ مذکور است که عمرو بن لیث روزى عرض لشکر خود را مى‏ دید مقرر داشت که هر امیرى که هزار مرد مکمل بر او عرض کند گرزى زرّین به او دهند. چون فارغ شد صد و بیست گرز طلا به سرداران داده بودند در وقتى که لفظ صد و بیست گرز که نشانه صد و بیست هزار مرد باشد گوشزد او شد، خود را از اسب به زیر انداخت و سر به سجده نهاد و روى به خاک مى‏ مالید و زار مى‏ گریست و زمانى ممتد در آن گریه و زارى بماند و بى‏ هوش شد و بعد از آنکه به هوش آمد هیچ کس را قدرت آن نبود که وجه گریه و زارى را از او بپرسد، مگر ندیمى که بسیار گستاخ بود پیش آمده گفت: اى ملک! کسى را که اینطور لشکرى و حشمى باشد و کارها ساخته و مهمات البته پرداخته باشد باید که بخندد و بخنداند نه آنکه بگرید و بگریاند این نه وقت زارى و بیداد بود بلکه روز شادى و مبارک باد بود وجه این گریه و سبب این اندوه چه تواند بود؟ عمرو گفت: شنیدم که عدد لشکر من به صد و بیست هزار رسیده واقعه کربلا به خاطرم افتاد حسرت بردم و آرزو کردم که کاشکى آن روز با این لشکر در آن صحرا مى‏ بودم و دمار از آن کفار بر مى‏آوردم یا من نیز جان را فدا مى‏ کردم!! چون عمرو بن لیث را وفات رسید در خوابش دیدند که تاج بر سر و کمر مرصّع بر کمر و حوریان پیشاپیش و غلمان و ولدان از چپ و راست ایستاده در خدمتند. کسى پرسید که اى امیر! حالت بعد از وفات چگونه گذشت؟ گفت: خداى تعالى دشمنان مرا از من خشنود گردانید و گناهان مرا بیامرزید به سبب آن آرزوئى که در آن روز کرده بودم و تضرع که در وقت عرض لشکر کردم و نیت معاونتى که نسبت به شاه کربلا در خاطر گذرانیده و رقّتى که در آن حال از من صادر شده بود. هرگاه به مجرد نیتى که بجهت نصرت آن امام شهید در دل شخصى گذرد نجات حاصل گردد یقین که مختار و امثال او را درجات رفیعه و مراتب عالیه خواهد بود." (حدیقة الشیعة، ج‏۲، صص۶۷۳ و ۶۷۴)
بی گمان نویسنده این داستان از روضه الشهداء کاشفی (تالیف ۹۰۸) برگرفته است. متن روضه الشهداء چنین است:

"آورده اند که عمرو بن لیث پادشاه خراسان بود و قاعده ای داشت که هر امیری از امرای او که هزار سوار مکمل بر او عرض کردی گرزی زرین به وی دادی. روزی مجموع لشکر او عرض کردند؛ صد و بیست امیر با گرز زرین در دفتر نوشته شده و هر یک هزار مرد مکمل داشتند. چون این صورت به عرض رسید عمرو بن لیث گریان گشته خود را از اسب درانداخت و روی بر خاک نهاده بسیار وقت با ناله و زاری پرداخت. بعد از زمانی که به حال خود آمد، ندیمی که با وی بسیار گستاخ بود سوال کرد که ای ملک:

این نه وقت گریه و فریاد تو است
وقت شادی و مبارک باد تو است
ملکی داری وسیع و امرا و وزاری مطیع؛ کارها ساخته [و مهمات پرداخته]؛ صد و بیست هزار سوار آراسته و نهال اختیار در بوستان اقتدار پیراسته؛ سبب گریه چه بود؟ عمرو گفت که چون لشکر خود را مکمل و مسلح دیدم و حشم و خدم خود را کاری و کارزاری مشاهده کردم، واقعه کربلا در پیش من آمد و آرزو بردم که چرا آن روز با این لشکر جرّار در آن صحرای خونخوار نبودم که وقتی شاهزاده حسین در میان لشکر درمانده بودی من با این جماعت حاضر شدمی و دمار از دشمنان اهل بیت برآوردمی یا جان فدا کردمی یا راه فتح و ظفر را به پایان بردمی. القصه بعد از وفات او را به خواب دیدند تاجی مکلّل بر سر و دوّاجی مرصع در بر، کمری آراسته به جواهر بر میان بسته و بر مرکبی از مراکب بهشت نشسته؛ غلمان نازک بدن پیشاپیش او روان؛ و ولدان سیمین تن بر چپ و راست وی دوان. گفتند ای امیر حال تو بعد از وفات چگونه گذشت؟ گفت: خدای مرا بیامرزید و خصمان را از من خشنود گردانید به سبب نیتی که در روز عرض لشکر کردم و معاونت شهید کربلا به خاطر آوردم و رقتی که جهت شهدا از من صادر گشت و آن چه درباره مظلومان بر دل من گذشت. و از این سخن نکته ای مفهوم می شود که مجرد نیتی که جهت نصرت حسین در دل کسی می گذرد موجب نجات است پس بی شبهه جزای آن شهیدان رفعت غرفات و علو درجات خواهد بود.
شهیدان را به چشم کم مبین کایشان به هر زخمی
که این جا یافتند آن جا ز رحمت مرهمی دارند
اگر رفتند با درد و الم زین عالم ناخوش
به دار الخلد بی درد و الم خوش عالمی دارند" (روضه الشهداء، صص۶۳۷ و ۶۳۸، نشر معین)
قاضی نورالله شوشتری نیز داستان را به همین سیاق از کاشفی نقل کرده است. (مجالس المومنین، ج۲، صص۳۴۲ و ۳۴۳)
مقایسه میان دو متن نشان می دهد که متن حدیقه، خلاصه ای از کاشفی و حتّی در تعابیر و الفاظ برگرفته از آن است. حتی شعر "این نه وقت گریه و فریاد تو است/وقت شادی و مبارک‌ باد تو است" که کاشفی در میانه داستان آورده، با اندک تحریف در حدیقه آمده است. این شعر را مولوی در دفتر دوم مثنوی سروده است.
ما پیشتر درباره روش اعتبارسنجی مقدّس اردبیلی توضیحاتی داده ایم؛ بنابراین ناگفته پیدا است که کاربرد جمله "در تواریخ معتبره مذکور است" درباره روایت کاشفی و مانند آن نمی تواند از مقدّس باشد.
امّا پیش از کاشفی، مجد خوافی در روضه خلد (تالیف ۷۳۳ ه.ق.) این داستان را با تفاوت بسیار آورده است:
"چون یعقوب لیث از نیشابور به عزیمت حرب ری بیرون آمد  سی هزار سوار آهن پوش، با وی بود؛ چنان که از مرد و اسب جز چشم و گوش بیرون نبود.
شعر:
ز بس جوشن و خود و برگستوان
نمودی چو کوهی ز آهن روان
به هر سو که راندی سپاهی چنین
بجنبیدی از مرکز خود زمین
غباری که رفتی سوی آسمان
سپهری شدی آفتابش سنان
و امیر بر مرکبی سوار شد از این کمیتی که گویی به خون اعداء آلوده بود یا به زر حمراء اندوده؛ چون براق مدت ها در مرغزار بهشت چریده بود و سال ها در جویبار قدس پروریده و هم در مضمار ضمیر از وی سبقت نگرفتی و فکر در میدان بیان با وی هم عنان نرفتی.
نظم:
کمیتی خوش روی خرم خرامی
تکاور باد سیری خوش لجامی
عنان از باد صرصر درکشیدی
عقاب اندر پیش سایه ندیدی
لحظه ای در لشکر تامل کرد؛ پس روی بر زمین نهاد و بسیاری بگریست. کسی پرسید که موجب چه بود؟ گفت: تمنا بردم که کاشکی با این لشکر در حرب کربلا بودمی تا حسین علی را در آن کرب و بلا بر عبیدالله زیاد، ازدیاد نمودمی.
شعر:
اگر سپاه چنینم به کربلا بودی
حسین را چه غم از کرب و از بلا بودی
آن شب سیّد کاینات را در خواب دید که می گفت: بشارت باد تو را که بدین نیت مزد شهیدان کربلا یافتی.
شعر:
خواهی که شوی ز ملک و دین برخوردار
بر نصرت دین عزیمتی نیکو دارد." (روضه خلد، صص۲۸ و ۲۹، تصحیح محمود فرخ، کتابفروشی زوار، ۱۳۴۵)
چنان که پیدا است این کتاب از جهت تاریخی، اعتباری ندارد و آکنده از حکایات بی پایه است. مثلاََ داستانی آورده مضحک و سر تا پا دروغ که خلاصه اش چنین است: امام حسن عسکری در وقت فرار از بنی عباس به ری رفت! و در آن جا مدتی به گرسنگی سر کرد! از قضا مردی قرض دار رسید و از امام خواست قرضش را ادا کند! امام گفت مرا به بازار ببر و به بردگی بفروش و قرضت را ادا کن! امام را به ترسایی فروخت! آن ترسا در وقت کار کشیدن از ایشان معجزه ای دید و خودش با هفتاد نفر از خویشانش مسلمان شدند! (نک: روضه خلد، صص۱۳۸_۱۴۰)
معلوم است که نویسنده از تاریخ هیچ نمی دانسته و گر نه امام حسن عسکری کجا و ری کجا و این اراجیف کجا؟! کتاب پر است از چنین داستانها!

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی