آثار

بررسی روایت مشهور «تهدّمت و الله ارکان الهدی» (1)

دوشنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۴۷ ب.ظ
هر سال در شب نوزدهم و بیست و یکم ماه مبارک رمضان می شنویم: وقتی فرق مبارک امیرالمؤمنین علیه السّلام در مسجد کوفه شکافته شد، مردم بانگ آسمانی جبرئیل را شنیدند:

«تَهَدَّمَتْ‏ وَ اللَّهِ‏ أَرْکَانُ‏ الْهُدَى‏ وَ انْطَمَسَتْ وَ اللَّهِ نُجُومُ السَّمَاءِ وَ أَعْلَامُ التُّقَى وَ انْفَصَمَتْ وَ اللَّهِ الْعُرْوَةُ الْوُثْقَى قُتِلَ ابْنُ عَمِّ مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفَى قُتِلَ الْوَصِیُّ الْمُجْتَبَى قُتِلَ عَلِیٌّ الْمُرْتَضَى قُتِلَ وَ اللَّهِ سَیِّدُ الْأَوْصِیَاءِ قَتَلَهُ أَشْقَى الْأَشْقِیَاءِ»

این روایت مشهور از کجا نشأت گرفته و چقدر معتبر است؟ در پایان این مقاله و مقاله بعد، پاسخ سؤال را دریافت خواهید کرد.

بررسی سند روایت

این گزارش تنها در بحار الانوار، ضمن متنی طولانی و داستان گونه درباره شهادت امیرالمؤمنین آمده است. (بحار الأنوار ؛ ج‏42 ؛ صص282و 285 و 286) در این متن طولانی، مقدّمات و حواشی شهادت امیرالمؤمنین علیه السلام و سرگذشت ابن ملجم گزارش شده و هر بخش از متن به راوی خاصّی نسبت داده شده است. گر چه بخشهایی از این متن با روایات معتبر هماهنگ است؛ اما بیشتر آن متفرّد بوده و با وجود داعی شدید بر نقل، در جای دیگری یافت نمی شود.گذشته از این اشکالات تاریخی زیادی در آن یافت می شود که در مقاله بعد به آن خواهیم پرداخت.

آغاز روایت علّامه مجلسی (ره) چنین است: «رأَیْنَا فِی بَعْضِ الْکُتُبِ الْقَدِیمَةِ رِوَایَةً فِی کَیْفِیَّةِ شَهَادَتِهِ ع أَوْرَدْنَا مِنْهُ شَیْئاً مِمَّا یُنَاسِبُ کِتَابَنَا هَذَا عَلَى وَجْهِ الِاخْتِصَارِ قَالَ رَوَى أَبُو الْحَسَنِ عَلِیُّ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْبَکْرِیُّ عَنْ لُوطِ بْنِ یَحْیَى عَنْ أَشْیَاخِهِ وَ أَسْلَافِهِ قَالُوا ...» (بحار الأنوار ؛ ج‏42 ؛ ص259)

مجلسی نام کتاب و مشخصّات آن را ذکر نکرده است؛ امّا با توجّه به ذکر نام «ابوالحسن بکری» در آغاز سند، به نظر می رسد این کتاب همان کتاب «مقتل امیرالمؤمنین» است که در مقدّمه بحار ذکر شده است:

«... و کتاب الأنوار فی‏ مولد النبی ص و کتاب مقتل أمیر المؤمنین ع و کتاب وفاة فاطمة ع الثلاثة کلها للشیخ الجلیل أبی الحسن البکری أستاد الشهید الثانی رحمة الله علیهما.» (بحار الأنوار ؛ ج‏1 ؛ ص22)

مجلسی مطالب کتاب «الانوار فی مولد النبی» را به تفصیل ذکر کرده است؛ اما با این که «مقتل امیرالمؤمنین» و «وفاة فاطمة» را از منابع خود برشمرده و به تصریح خودش در بحار روایات آن دو را نقل کرده: «... أوردنا بعض أخبارهما فی الکتاب.» (بحار الأنوار ؛ ج‏1 ؛ ص41) ؛ در هیچ یک از روایات بحار نام این دو کتاب به عنوان منبع ذکر نشده است؛ تنها جایی که گمان می رود از «مقتل امیرالمؤمنین» نقل شده باشد، همین متن طولانی مورد بحث است؛ مؤیدش آن که حاجی نوری روایت را چنین آورده است: «أَبُو الْحَسَنِ الْبَکْرِیُ‏ فِی مَقْتَلِ‏ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع، بِإِسْنَادِهِ عَنْ لُوطِ بْنِ یَحْیَى عَنْ أَشْیَاخِهِ‏ وَ سَاقَ الْقِصَّةَ ...» (مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل ؛ ج‏18 ؛ ص256)

خوشبختانه چند نسخه خطی از مقتل امیرالمؤمنین منسوب به ابی الحسن البکری در دانشگاه تهران، کتابخانه ایروانی در تبریز و کتابخانه غرب در همدان وجود دارد. (الذریعة ؛ ج‏22 ؛ ص30 - أهل البیت علیهم السلام فی المکتبة العربیة ؛ ص531 - معجم ما کتب عن الرسول و أهل البیت صلوات الله علیهم ؛ ج‏6 ؛ ص376)

من به این نسخه ها دسترسی نداشتم؛ امّا به کمک گزارش ثقة الاسلام تبریزی از محتوای آن مطّلع شدم که حدس ما را به اطمینان تبدیل می کند:
«مقتل امیرالمؤمنین علیه السلام ذکره العلامة المجلسی فی فهرست البحار و نسبه مع مؤلفات اخری الی الشیخ الجلیل ابی الحسن البکری استاد الشهید الثانی و لکن لم ینقل عنه فی اصل الکتاب –ای المجلد التاسع- نعم نقل فیه ما هذا لفظه: رَأَیْنَا فِی بَعْضِ الْکُتُبِ الْقَدِیمَةِ رِوَایَةً فِی کَیْفِیَّةِ شَهَادَتِهِ علیه السلام أَوْرَدْنَا مِنْهُ شَیْئاً مِمَّا یُنَاسِبُ کِتَابَنَا هَذَا عَلَى وَجْهِ الِاخْتِصَارِ. قَالَ: رَوَى أَبُو الْحَسَنِ عَلِیُّ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْبَکْرِیُّ عَنْ لُوطِ بْنِ یَحْیَى عَنْ أَشْیَاخِهِ وَ أَسْلَافِهِ قَالُوا: لمّا تُوُفِّیَ عُثْمَانُ وَ بَایَعَ النَّاسُ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ ع ... الخ. و توصیف الکتاب بالقدیم ینافی کونه لأبی الحسن البکری استاد الشهید الثانی. اقول: هنا مقتل اوّله هکذا: الحمدلله رب العالمین و الصلاة و السلام علی اشرف الانام محمد و عترته المعصومین المظلومین و رحمة الله علی اشیاعهم و لعنة الله علی اعدائهم من الیوم الی یوم الدین. اما بعد، قال مصنف هذا الکتاب العالم الفاضل العامل الکامل الأنوری ابوالحسن احمد بن محمد بن عبدالله البکری: حدثنا اشیاخنا و اسلافنا و رواة هذه الأحادیث و الأخبار: أنه لما قضی عثمان نحبه و قتل، أقبلت المهاجرون و الأنصار علی قتله و حصروه و عزموا علی الرأی السدید و أقبلوا علی أمیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السّلام و عامّة الشیعة یقدمهم المقداد بن اسود الکندی و عمّار و ابوذر الغفاری و سلمان و الزبیر بن العوام یریدون یبایعونه ... الخ. اقول: هکذا کانت النسخة؛ ای فیها ذکر سلمان و ابی ذر مع ان وفاتهما کانت قبل خلافته علیه السّلام الظاهریة و إن ما اورده العلامة المجلسی کما سبق ذکره مطابق لما فی هذا الکتاب؛ الا ان ما ذکره المجلسی اخصر مما فی الکتاب و نصّ نفسه ما ذکره مختصراً و لیس فیه قصّة الطائر مع ابن ملجم التی رواها الراهب و هی موجودة فی النسخة التی ذکرناها. نعم اورد العلّامة المزبور القصة المذکورة عن الخرائج مطابقاً لما فی هذا الکتاب. ثم الظاهر ان ما ذکره المجلسی و ما ذکرناه کتاب واحد و عدم نقل المجلسی قصة الراهب من هذا الکتاب لا ینافی ذلک لاحتمال العدول عنه الی النقل عن الخرائج الذی هو اعرف و اقوی. و اما اختلافهما فی اسم المصنف فلم اجد له وجهاً تطمئن به النفس و الظاهر ان الکتاب لیس لأبی الحسن المعروف بأنه استاد الشهید الثانی فإن اسمه إما علی بن عبدالرحمن بن احمد بن محمد کما یظهر من خلاصة الاثر و إما ابوالحسن محمد بن السید محمد ابی البقاء جلال الدین ابن السید عبدالرحمن جلال الدین ابن السید احمد ابن السید محمد کما حققه فی الخطط المصریة الجدیدة و کل ذلک ینافی ما فی مصدر کلا الکتابین و امره عندی مشکوک کأمر کتاب الانوار فی مولد النبیّ المختار و قد ذکرناه فی بابه.» (مرآة الکتب جلد 6، صص586 -588)

گویا تنها جایی از بحار که احتمال دارد از کتاب «وفاة فاطمة» نقل شده باشد، روایت طولانی و بی سند و مشهوری است که آغازش چنین است: «أَقُولُ وَجَدْتُ فِی بَعْضِ الْکُتُبِ‏ خَبَراً فِی وَفَاتِهَا ع فَأَحْبَبْتُ إِیرَادَهُ وَ إِنْ لَمْ آخُذْهُ مِنْ أَصْلٍ یُعَوَّلُ عَلَیْهِ رَوَى وَرَقَةُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْأَزْدِیُّ قَالَ: خَرَجْتُ حَاجّاً إِلَى بَیْتِ اللَّهِ الْحَرَامِ رَاجِیاً لِثَوَابِ اللَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ ...» (بحار الأنوار ؛ ج‏43 ؛ ص174)

هم کتاب الانوار فی مولد النبیّ و هم روایت مقتل امیرالمؤمنین و هم روایت وفات فاطمه (س) از نظر لفظ و محتوا با ادبیات داستانی سازگار بوده و از روایات معتبر تاریخی بسیار فاصله دارند.

لازم است تذکّر دهیم که مرحوم مجلسی در انتساب این سه کتاب به استاد شهید ثانی دچار خلط و اشتباه شده است و این اشتباه ناشی از تشابه اسمی استاد شهید ثانی و مؤلف کتاب الانوار است.

عبدالله افندی از یکی از مورخان نقل کرده که نسخه ای قدیمی از کتاب «الانوار فی مولد النبی ص» در اختیار داشته که تاریخ کتابت آن 696 بوده است. (ریاض العلماء ، ج‏1، ص43) در تکملة امل الآمل نیز از وجود نسخه ای که تاریخش ششصد و اندی بوده، خبر داده شده است. (تکملة أمل الآمل، ج‏2، ص89) افندی نیز نسخه ای از کتاب الانوار داشته که ظاهرش نشان می داده از تألیفات قدماء است (ریاض العلماء ، ج‏5، صص 440 و 441) با این حساب نمی توان تألیف این کتاب را به استاد شهید ثانی، ابوالحسن بکری نسبت داد که به گفته ابن العودی در بغیة المرید (نسخه خطی) تاریخ وفات او 953 بوده است.

بنابر آن چه ابن العودی در بغیة المرید نقل کرده، ابوالحسن بکری استاد شهید ثانی، از مشاهیر و بزرگان اهل سنّت در مصر بوده؛ نزد مردم و حکومت بسیار ابهت و مقبولیت داشته؛ مردم دست و پای او را می بوسیده اند؛  مجالسش بسیار باشکوه بوده است؛ کتابخانه عظیمی همراه خود حمل می کرده؛ در سفر حج عده زیادی او را همراهی می کردند؛ با کجاوه به حج می رفته است؛ یک سال در مکه و یک سال در مصر می مانده؛ در سال 953 درگذشته؛ تشییع جنازه کم نظیری بزرگی برایش برپا شده؛ او را در کنار شافعی دفن کرده و قبه بزرگی بر قبر او بنا کرده اند. شهید ثانی او را به حافظه بسیار قوی وصف کرده و از او بعضی کتب فقه و تفسیر و یکی از شروح او را بر منهاج دریافت کرده است.

بنابراین اوّلاً این که برخی پنداشته اند او شیعه بوده و حتی او را از اکابر علمای امامیه برشمرده و جلالت او را ستوده اند، ناشی از ناآگاهی، بی دقّتی و روحیه مدّاحی و تمایل به تجلیل بی حساب است که متأسفانه در متأخرین زیاد دیده می شود؛ و گر نه چرا باید کسی را بدون هیچ گونه اطّلاع از احوالش از اکابر شیعه شمرد و او را مدح کرد؟!!

استادی بکری نسبت به شهید ثانی نیز در حدّ مراودات عادی و تلمّذات معمول علماء شیعه نزد برخی از علماء اهل سنت برای کسب اجازه و ... بوده است؛ نه آن که شهید ثانی در مذهب و فقاهت خود تحت تأثیر و تعلیم او بوده باشد؛ حتی ابن العودی نمونه ای از مباحثات کلامی شهید ثانی را با ابوالحسن بکری نقل کرده که نشان از فساد مذهب و انحراف بکری دارد.

ثانیاً با توجه به توصیفات ابن العودی، او از مشاهیر اهل سنّت بوده است؛ بنابراین محال است که در تراجم و تواریخ اهل سنّت شرح حال او یافت نشود. با اندکی جستجو اطلاعات زیادی درباره او یافت می شود:

او ابوالحسن محمد [یا علی] بن محمد بن عبد الرحمن البکری متولّد 899  و متوفّی 952، مفسّر و صوفی مصری و از علماء شافعی است. یک سال در مصر و یک سال در مکه اقامت می گزید و می گویند اولین عالم مصری است که در کجاوه به حج رفت. با وجود سن کم در بلاد مختلف مشهور شد. آثار متعدّدی دارد از جمله: «تسهیل السبیل فی تفسیر القرآن» (=تفسیر البکری» (الأعلام،ج‏7، صص57 و58) سه شرح بر منهاج نووی نوشته است. (الکواکب الدریة فی تراجم السادة الصوفیة ؛ ج‏3 ؛ ص323 -325- طبقات المفسرین ادنه وی ؛ ص379 - موسوعة طبقات الفقهاء ؛ ج‏10 ؛ صص181 و 182) (کتابی که شهید ثانی آن را از او دریافت کرده، یکی از این سه شرح است.) تصوّف را از رضی الدین الغزّی العامری و عبدالقادر دشطوطی و فقه را از قاضی زکریا و برهان بن ابی شریف و ... اخذ کرده است؛ مدّعی اجتهاد مطلق بوده و دوستدارانش برای او کرامات عجیب و غریبی ادّعا می کنند؛ در قاهره مرد و او را در کنار شافعی دفن کردند. (شذرات‏الذهب، ج‏10، صص419-421) غالب این تراجم نگاران به حافظه قوی او اشاره کرده اند.

با وجود انطباق تمام اوصافی که ابن العودی ذکر کرده؛ بر این شخص، شکی نیست که استاد شهید ثانی، همین شخص بوده است.

اکنون می گوییم:

1. محتوای سه کتابی که مجلسی به ابوالحسن بکری استاد شهید ثانی نسبت داده (الانوار، مقتل امیرالمؤمنین، وفاة فاطمة) با شخصیت و مذهب او سازگار نیست.

2. ابوالحسن بکری استاد شهید ثانی، در غایت شهرت بوده و با این حال در هیچ یک از کتب فهرست و تراجم و ... این سه اثر به او نسبت داده نشده است.

تنها افندی نوشته است: «و قد صرح ابن العودی تلمیذ الشهید الثانی فی رسالة أحوال الشهید الثانی أن أبا الحسن البکری أستاد الشهید الثانی و ان له کتاب الانوار فی مولد النبی المختار. فلاحظ. فما یظن أنه من مؤلفات أبی الحسن البکری الذی کان من قدماء المحدثین و یروی عنه العامة أیضا محل تأمل.» (ریاض العلماء ؛ ج‏5 ؛ ص440)

این در حالی است که با مراجعه به نسخه خطی کتاب ابن العودی معلوم شد که در آن هیچ ذکری از کتاب الانوار نیست. همچنین دیگر فهرست نویسان و تراجم نگاران و محققانی که درباره ابوالحسن بکری استاد شهید ثانی و انتساب الانوار به او بحث کرده اند -با این که توضیحات کم اهمیت تر ابن العودی را درباره ابوالحسن بکری نقل کرده اند- چنین مطلبی را از او نیاورده اند. اگر چنین مطلبی در بغیة المرید وجود داشت، این نویسندگان که در مقام بحث درباره انتساب الانوار به او بوده اند، حتماً به آن استناد می کردند. بنابراین معلوم است که افندی در این جا دچار وهم و خلط شده است.

بنابر آن چه ابن العودی در بغیة المرید نقل کرده، ابوالحسن بکری استاد شهید ثانی، از مشاهیر و بزرگان اهل سنّت در مصر بوده؛ نزد مردم و حکومت بسیار ابهت و مقبولیت داشته؛ مردم دست و پای او را می بوسیده اند؛  مجالسش بسیار باشکوه بوده است؛ کتابخانه عظیمی همراه خود حمل می کرده؛ در سفر حج عده زیادی او را همراهی می کردند؛ با کجاوه به حج می رفته است؛ یک سال در مکه و یک سال در مصر می مانده؛ در سال 953 درگذشته؛ تشییع جنازه کم نظیری بزرگی برایش برپا شده؛ او را در کنار شافعی دفن کرده و قبه بزرگی بر قبر او بنا کرده اند. شهید ثانی او را به حافظه بسیار قوی وصف کرده و از او بعضی کتب فقه و تفسیر و یکی از شروح او را بر منهاج دریافت کرده است.

بنابراین اوّلاً این که برخی پنداشته اند او شیعه بوده و حتی او را از اکابر علمای امامیه برشمرده و جلالت او را ستوده اند، ناشی از ناآگاهی، بی دقّتی و روحیه مدّاحی و تمایل به تجلیل بی حساب است که متأسفانه در متأخرین زیاد دیده می شود؛ و گر نه چرا باید کسی را بدون هیچ گونه اطّلاع از احوالش از اکابر شیعه شمرد و او را مدح کرد؟!!

استادی بکری نسبت به شهید ثانی نیز در حدّ مراودات عادی و تلمّذات معمول علماء شیعه نزد برخی از علماء اهل سنت برای کسب اجازه و ... بوده است؛ نه آن که شهید ثانی در مذهب و فقاهت خود تحت تأثیر و تعلیم او بوده باشد؛ حتی ابن العودی نمونه ای از مباحثات کلامی شهید ثانی را با ابوالحسن بکری نقل کرده که نشان از فساد مذهب و انحراف بکری دارد.

ثانیاً با توجه به توصیفات ابن العودی، او از مشاهیر اهل سنّت بوده است؛ بنابراین محال است که در تراجم و تواریخ اهل سنّت شرح حال او یافت نشود. با اندکی جستجو اطلاعات زیادی درباره او یافت می شود:

او ابوالحسن محمد [یا علی] بن محمد بن عبد الرحمن البکری متولّد 899  و متوفّی 952، مفسّر و صوفی مصری و از علماء شافعی است. یک سال در مصر و یک سال در مکه اقامت می گزید و می گویند اولین عالم مصری است که در کجاوه به حج رفت. با وجود سن کم در بلاد مختلف مشهور شد. آثار متعدّدی دارد از جمله: «تسهیل السبیل فی تفسیر القرآن» (=تفسیر البکری» (الأعلام،ج‏7، صص57 و58) سه شرح بر منهاج نووی نوشته است. (الکواکب الدریة فی تراجم السادة الصوفیة ؛ ج‏3 ؛ ص323 -325- طبقات المفسرین ادنه وی ؛ ص379 - موسوعة طبقات الفقهاء ؛ ج‏10 ؛ صص181 و 182) (کتابی که شهید ثانی آن را از او دریافت کرده، یکی از این سه شرح است.) تصوّف را از رضی الدین الغزّی العامری و عبدالقادر دشطوطی و فقه را از قاضی زکریا و برهان بن ابی شریف و ... اخذ کرده است؛ مدّعی اجتهاد مطلق بوده و دوستدارانش برای او کرامات عجیب و غریبی ادّعا می کنند؛ در قاهره مرد و او را در کنار شافعی دفن کردند. (شذرات‏الذهب، ج‏10، صص419-421) غالب این تراجم نگاران به حافظه قوی او اشاره کرده اند.

با وجود انطباق تمام اوصافی که ابن العودی ذکر کرده؛ بر این شخص، شکی نیست که استاد شهید ثانی، همین شخص بوده است.

اکنون می گوییم:

1. محتوای سه کتابی که مجلسی به ابوالحسن بکری استاد شهید ثانی نسبت داده (الانوار، مقتل امیرالمؤمنین، وفاة فاطمة) با شخصیت و مذهب او سازگار نیست.

2. ابوالحسن بکری استاد شهید ثانی، در غایت شهرت بوده و با این حال در هیچ یک از کتب فهرست و تراجم و ... این سه اثر به او نسبت داده نشده است.

تنها افندی نوشته است: «و قد صرح ابن العودی تلمیذ الشهید الثانی فی رسالة أحوال الشهید الثانی أن أبا الحسن البکری أستاد الشهید الثانی و ان له کتاب الانوار فی مولد النبی المختار. فلاحظ. فما یظن أنه من مؤلفات أبی الحسن البکری الذی کان من قدماء المحدثین و یروی عنه العامة أیضا محل تأمل.» (ریاض العلماء ؛ ج‏5 ؛ ص440)

این در حالی است که با مراجعه به نسخه خطی کتاب ابن العودی (موجود در سایت کتابخانه مجلس dlib.ical.ir ) معلوم شد که در آن هیچ ذکری از کتاب الانوار نیست. (تصویر نسخه خطی در زیر آورده شده است.) همچنین دیگر فهرست نویسان و تراجم نگاران و محققانی که درباره ابوالحسن بکری استاد شهید ثانی و انتساب الانوار به او بحث کرده اند -با این که توضیحات کم اهمیت تر ابن العودی را درباره ابوالحسن بکری نقل کرده اند- چنین مطلبی را از او نیاورده اند. اگر چنین مطلبی در بغیة المرید وجود داشت، این نویسندگان که در مقام بحث درباره انتساب الانوار به او بوده اند، حتماً به آن استناد می کردند. بنابراین معلوم است که افندی در این جا دچار وهم و خلط شده است.

دلیل دیگر در ردّ انتساب کتاب به استاد شهید ثانی آن است که نام استاد شهید ثانی «احمد بن عبدالله» نیست؛ در حالی که کتاب «الانوار فی مولد النبی» در نسخ خطی و چاپی آن به ابوالحسن احمد بن عبدالله البکری نسبت داده شده است (مرآة الکتب، ج‏4، ص 113- کشف الظنون عن أسامی الکتب و الفنون ؛ ج‏1 ؛ ص195 - کشف الحجب و الأستار عن أسماء الکتب و الأسفار ؛ ص66- معجم ما کتب عن الرسول و أهل البیت صلوات الله علیهم ؛ ج‏1 ؛ ص253- موسوعة مؤلفى الامامیة ؛ ج‏2 ؛ ص502 - موسوعة أعلام العلماء و الأدباء العرب و المسلمین ؛ ج‏1 ؛ ص476 – أعیان الشیعة ؛ ج‏3 ؛ ص12 - تاریخ الأدب العربى ؛ ج‏6 ؛ ص221)

دلیل دیگر آن که ابن تیمیة (قرن7 و8) می نویسد: «... و ما ینقله بعض الترک بل و شیوخهم من سیرة حمزة و یتداولونها بینهم و یذکرون له حروبا و حصارات و غیر ذلک فکله کذب من جنس ما یذکره الذاکرون من الغزوات المکذوبة على علی بن طالب بل و على النبی صلى الله علیه و سلم من جنس ما یذکره أبو الحسن البکری صاحب تنقلات الأنوار فیما وضعه من السیرة فإنه من جنس ما یفتریه الکذابون من سیرة داهمة و البطالین و العیارین و نحو ذلک فإن مغازى رسول الله صلى الله علیه و سلم معروفة مضبوطة ...» (منهاج السنة، ج6، ص195)

و نیز می نویسد: «... فان هؤلاء لا یذکرون إلا ما رواه أهل العلم لا یذکرون أحادیث الطرقیة مثل تنقلات الأنوار للبکری الکذاب و غیره ...» (منهاج السنة، ج7، ص47)

و نیز می نویسد: «... کأنهم قد طالعوا السیر و المغازی التی وضعها الکذابون و الطرقیة مثل کتاب تنقلات الأنوار للبکرى الکذاب وأمثاله مما هو من جنس ما یذکر فی سیرة البطال و دلهمة و العیار و أحمد الدنف و الزیبق المصری و الحکایات التی یحکونها عن هارون و وزیره مع العامة و السیرة الطویلة التی وضعت لعنترة بن شداد ...» (منهاج السنة، ج8، ص92)

مراد از تنقّلات الانوار همین کتاب «الانوار فی مولد النبی» که «انتقال أنوار مولد المصطفى المختار» نیز نامیده می شود (تاریخ الأدب العربى ؛ ج‏6 ؛ ص221) زیرا در مقدّمه کتاب آمده است: «قال أبو الحسن بن عبد الله هذا الکتاب أنوار محمد ص و انتقاله من الأصلاب الکریمة إلى البطون الطاهرة الرحیمة و قد رتبته سبعة اجزاء» (الأنوار فی مولد النبی صلى الله علیه و آله ؛ ص4 ؛ دار الشریف الرضی)

با توجه به این که ابن تیمیه در قرن هشتم از دنیا رفته و استاد شهید ثانی در قرن دهم؛ بدون تردید انتساب کتاب الانوار به استاد شهید ثانی مردود است و ابوالحسن بکری صاحب الانوار شخص دیگری است.

بسیاری از محققین نیز انتساب کتاب را به استاد شهید، ردّ کرده اند. (الذریعة إلى تصانیف الشیعة ج‏2 ؛ ص409 و ج‏22 ؛ ص30 و ج‏25 ؛ ص119- طبقات أعلام الشیعة، ج‏7، ص91 - تکملة أمل الآمل، ج‏2، صص89 و 90- مرآة الکتب، ج‏1، ص 171 و ج‏4، ص112- أعیان الشیعة ؛ ج‏3 ؛ ص12 - أهل البیت علیهم السلام فی المکتبة العربیة، ص 529)

روزگار ابوالحسن بکری صاحب الانوار و شخصیت او به درستی شناخته شده نیست؛ برخی او را متعلّق به قرن 3 و بیشتر او را متعلّق به قرن 5 یا 6 دانسته اند. ذهبی پس از ذکر نام کسانی که در سال 487 مرده اند، می نویسد: «أما البکری القصاص الکذاب، فهو أبو الحسن أحمد بن عبد الله بن محمد البکری، طرقی مفتر، لا یستحیی من کثرة الکذب الذی شحن به مجامیعه و توالیفه، هو أکذب من مسیلمة، أظنه کان فی هذا العصر.» (سیر اعلام النبلاء، ج19، ص36)

همو در کتاب دیگرش پس از ذکر کسانی که در سال 487 مرده اند، می نویسد: «فأمّا البکریّ صاحب القصص، فهو أبو الحسن أحمد بن عبد الله بن محمد البکریّ کان أیضا فی هذا الزّمان أو قبله و إلیه المنتهى فی الکذب و الاختلاق و من طالع توالیفه جزم بذلک.» (تاریخ‏ الإسلام، ج‏33، ص209)

و نیز می نویسد: «أحمد بن عبدالله بن محمد، أبو الحسن البکری: ذاک الکذاب الدجال واضع القصص التى لم تکن قط فما أجهله و أقل حیاءه و ما روى حرفا من العلم بسند و یقرأ له فی سوق الکتبیین کتاب ضیاء الانوار و رأس الغول، و شر الدهر، و کتاب کلندجة و حصن الدولاب و کتاب الحصون السبعة و صاحبها هضام بن الحجاف، و حروب الامام على معه و غیر ذلک.» (میزان الاعتدال، ج1، ص112)

ابن حجر کلام ذهبی را نقل کرده و افزوده است: «و من مشاهیر کتبه الذورة فی السیرة النبویة ما ساق غزوة منها على وجهها بل کل ما یذکره لا یخلو من بطلان إما أصلا و إما زیادة» (لسان المیزان، ج1، ص202)

تقدّم زمانی ذهبی و ابن حجر بر استاد شهید ثانی هم دلیل دیگری است بر ردّ انتساب کتاب الانوار به او.

صالحی شامی (متوفی942) نیز نوشته است: «الرابع: قال الشیخ رحمه الله تعالى فی فتاویه: الغالب على سیرة أبی الحسن البکریّ البطلان و الکذب، و لا تجوز قراءتها.» (سبل ‏الهدى، ج‏4، ص12)

مشابه این کلام را به سمهودی در وفاء الوفاء نسبت داده اند (مرآة الکتب ؛ ج‏4 ؛ ص114 - أعیان الشیعة ؛ ج‏3 ؛ ص12 - الذریعة ؛  ج‏2 ؛ ص410 - طبقات أعلام الشیعة ؛ ج‏7 ؛ ص91) ولی من آن را در وفاء الوفاء نیافتم.

متن اصلی استفتاء چنین است: «... و سئل نفع الله به: هل یجوز قراءة سیرة البکری؟ فأجاب بقوله: لا یجوز قراءتها لأن أغلبها باطل و کذب و قد اختلط فحرم الکل حیث لا ممیز.» (الفتاوی الحدیثیة، ص116، مسأله 105، ابن حجر الهیتمی، دار الفکر)

صالحی شامی سپس کلام ذهبی و ابن حجر را نقل کرده و افزوده است: «قال الذهبیّ فی المغنی: البکریّ هذا لا یوثق بنقله و هو مجهول الحال، و القلب یشهد بأنه کذاب، لإتیانه بتلک البلایا الواضحة التی لا تروج على صغار الطلبة.» (سبل ‏الهدى، ج‏4، ص12)

در عین حال کتاب «انس الواحش و ریّ العاطش» را به «أبو الحسن أحمد بن عبد الله محمد البکری» نسبت داده و روایتی از آن نقل کرده است. (سبل‏ الهدى، ج‏2، ص99)

صالحی شامی نیز ده سال قبل از استادِ شهید ثانی از دنیا رفته است و این نیز دلیل دیگری بر ردّ انتساب کتاب به استاد شهید است.

ابوالحسن بکری را در دروغگویی یگانه دوران خود برشمرده اند. (تاریخ الخلفاء ؛ ص132 – الروض النضر فی ترجمة ادباء العصر، ج‏1، ص 106- روضات الجنات، ج‏3، ص 37)

نمی دانیم «ابوالحسن احمد بن عبدالله بن محمد البکری» اسمی مستعار است یا حقیقی و نیز نمی دانیم آیا همه آن چه به او نسبت داده اند واقعاً از او است یا افراد مختلفی آن را جعل کرده اند؛ اما می دانیم همه کتابهای منسوب به او، غالباً افسانه هایی است بی اساس، خرافی و عوامانه.

او را با عنوان «واعظ» نیز یاد کرده اند (تاریخ الأدب العربى ؛ ج‏6 ؛ ص221) «واعظ» بودن او بعید نیست زیرا سبک کتب منسوب به او با روحیه وعّاظ سازگار است. «واعظ» و «قصّاص» دو عنوان نزدیک به هم بوده و همواره دروغگویی در این صنف زیاد بوده است.

نسخه های خطی و چاپی متعدّدی از کتابهای منسوب به ابوالحسن بکری در دست است که بعضی از آنها را اشتباهاً به استاد شهید ثانی نیز نسبت اند؛ برخی از آنها عبارتند از:

1. سیرة علی و حسن‏ 2. غزوة الأحزاب و ما جرى للامام علی الغلّاب الوثّاب و الصحابة و الأحباب 3. غزوة حصن وادی المهوات للامام علی 4. غزوة الإمام على مع اللعین الهضام بن الجحّاف 5. اسلام الطفیل بن عامر الدوسی 6. الاعتبار من نسب النبی المختار 7. مقتل الحسین علیه السلام 8. حصن الدولاب 9. الدرّة المکلّلة فی فتوح مکة المبجّلة 10. سیرة النبی 11. شرّ الدهر 12. فتوح إفریقیة 13. رأس الغول (فتوح الیمن) 14. قصة الزبرقان بن بدر ملک وادی جیحون و وفوده على النبی صلّى اللّه علیه و آله 15. کلندجة 16. المعراج 17. فتوح البهنسا 18. انس الواحش و ریّ العاطش و ...

(ر.ک. : الأعلام، ج‏1، ص155 - موسوعة مؤلفى الامامیة ؛ ج‏2 ؛ صص502 -504 - معجم ما کتب عن الرسول و أهل البیت صلوات الله علیهم ؛ ج‏2 ؛ ص423 و ج‏6 ؛ صص27 و 205 و 206 و ج‏8 ؛ ص74 - تاریخ التراث العربی ؛ قسم‏2ج‏1 ؛ ص104 و  قسم‏2ج‏2 ؛ ص292 ؛ پاورقی - معجم ما ألف عن مکة المکرمة عبر العصور ؛ ص61 - معجم المطبوعات العربیة و المعربة ؛ ج‏1 ؛ ص577 – المعجم الشامل للتراث العربی المطبوع، ج‏1، ص 206 - إکتفاء القنوع ؛ صص83 و 290 - تاریخ الأدب العربى ؛ ج‏6 ؛ ص221- سبل‏ الهدى، ج‏2، ص99)

اما این که بعضی گفته اند: ابوالحسن بکری از شیعه بوده و اهل سنّت از روی تعصّب او را کذّاب نامیده اند؛ حرفی است بدون تحقیق؛ زیرا هر محقق آگاه و منصفی با مطالعه آثار ابوالحسن بکری مثلا الانوار فی مولد النبّیّ، به خوبی در میابد که غالب محتوای آن چیزی جز افسانه ها و خرافات عوامانه و مخالف تاریخ و عقیده صحیح نیست.

اساساً مذهب این شخص به درستی معلوم نیست و این که در کتابهای منسوب به او تمایل به تشیع دیده می شود، دلیل بر شیعه بودنش نیست؛ زیرا اوّلا درستی انتساب همه این کتابها به او معلوم نیست؛ ثانیاً اظهار تمایل به تشیّع و مدح اهل بیت ع و نقل فضائل و کرامات برای آنان یا حتّی روایت نصوص امامت، لزوماً به معنای امامی بودن نیست.

و حتّی اگر فرض شود که این شخص در ظاهر امامی مذهب بوده است؛ دفاع از هر قصّه پرداز دروغگویی که در لباس تشیع به تحریف دین و تاریخ می پردازد، وجهی ندارد. عجیب آن که برخی او را با این بهانه تبرئه کرده اند که او قصّه نویس بوده نه تاریخ نگار؛ و چون قصّه نویسی جنبه خیالی دارد، خود را ملتزم به راست بودن روایات نمی دیده است! سبحان الله، این همه دست و پا زدن برای دفاع از دروغ نویسی مجهول الهویة؟! اگر مقصود از هنر قصّه نویسی، تحریف تاریخ و دروغ بستن بر پیامبر خدا و ائمه اطهار علیهم السّلام و خیالبافی درباره دین خدا است، بی گمان قصّه نویسی بزرگترین گناه و زشت ترین جنایت است.

تنها یک نکته باقی می ماند و آن این که آغاز روایت بحار الانوار چنین است: «رَأَیْنَا فِی بَعْضِ الْکُتُبِ الْقَدِیمَةِ رِوَایَةً فِی کَیْفِیَّةِ شَهَادَتِهِ علیه السلام أَوْرَدْنَا مِنْهُ شَیْئاً مِمَّا یُنَاسِبُ کِتَابَنَا هَذَا عَلَى وَجْهِ الِاخْتِصَارِ. قَالَ: رَوَى أَبُو الْحَسَنِ عَلِیُّ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْبَکْرِیُّ عَنْ لُوطِ بْنِ یَحْیَى عَنْ أَشْیَاخِهِ وَ أَسْلَافِهِ قَالُوا: لمّا تُوُفِّیَ عُثْمَانُ وَ بَایَعَ النَّاسُ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ ع ... الخ.» (بحار الأنوار ؛ ج‏42 ؛ ص259)

«ابوالحسن علی بن عبدالله بن محمد البکری» شناخته شده نیست و با توجه به قرائن پیش گفته در واقع نام همان قصه پرداز دروغگوی مشهور «ابوالحسن احمد بن عبدالله بن محمّد البکری» دچار تحریف شده و به این صورت درآمده است؛ چنان که ثقة الاسلام تبریزی آغاز نسخه مقتل را چنین آورده است:

«الحمدلله رب العالمین و الصلاة و السلام علی اشرف الانام محمد و عترته المعصومین المظلومین و رحمة الله علی اشیاعهم و لعنة الله علی اعدائهم من الیوم الی یوم الدین. اما بعد، قال مصنف هذا الکتاب العالم الفاضل العامل الکامل الأنوری ابوالحسن احمد بن محمد بن عبدالله البکری: حدثنا اشیاخنا و اسلافنا و رواة هذه الأحادیث و الأخبار: أنه لما قضی عثمان نحبه و قتل، أقبلت المهاجرون و الأنصار علی قتله و حصروه و عزموا علی الرأی السدید و أقبلوا علی أمیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السّلام و عامّة الشیعة یقدمهم المقداد بن اسود الکندی و عمّار و ابوذر الغفاری و سلمان و الزبیر بن العوام یریدون یبایعونه ... الخ.» (مرآة الکتب جلد 6، ص587)

از همین جا به نظر می رسد که نام «لوط بن یحیی» نیز در سند بحار زائد است و احتمالاً از وقوع تحریف در نسخه مورد استناد مجلسی ناشی شده است؛ مؤیدش آن که تعبیر «حدثنا اشیاخنا و اسلافنا و رواة ...» که در گزارش ثقة الاسلام به عنوان کلام خود بکری و مشابهش در سند مجلسی به عنوان نقل او از لوط بن یحیی آمده، در آثار دیگر بکری به عنوان کلام خود او تکرار شده است:

«قَالَ أَبُو الْحَسَنِ الْبَکْرِیِّ حَدَّثَنَا أَشْیَاخَنَا وَ أسلافنا الرُّوَاةِ بِهَذَا الْحَدِیثَ أَنَّهُ لِمَا تَمَّ لمولد النَّبِیِّ ص ...» (الأنوار فی مولد النبی صلى الله علیه و آله ؛ ص193 ؛ دار الشریف الرضی)

«قَالَ: حَدَّثَنَا أَشْیَاخَنَا وَ أسلافنا الرُّوَاةِ لِهَذَا الْحَدِیثَ لِمَا تَزَوَّجَ هَاشِم ...» (الأنوار فی مولد النبی صلى الله علیه و آله ؛ ص41)

«قال: حدثنا أشیاخنا و أسلافنا الرواة لهذا الحدیث قالوا جمیعا لما قبل الله الفداء من عبد المطلب ...» (الأنوار فی مولد النبی صلى الله علیه و آله ؛ ص105)

«قال أبو الحسن البکری حدثنا أشیاخنا و أسلافنا الرواة لهذا الحدیث أنه لما قدم المطلب و شیبة ...» (بحار الأنوار ؛ ج‏15 ؛ ص65)

«قال أبو الحسن البکری حدثنا أشیاخنا و أسلافنا الرواة لهذا الحدیث أنه لما تتابعت أشهر آمنة سمعت منادیا....» (بحار الأنوار ؛ ج‏15 ؛ ص324)

«قال الشیخ أبو الحسن البکری أستاد الشهید الثانی‏ قدس الله روحهما فی کتابه المسمى بکتاب الأنوار حدثنا أشیاخنا و أسلافنا الرواة لهذا الحدیث عن أبی عمر الأنصاری‏ سألت عن کعب الأحبار و وهب بن منبه و ابن عباس ...» (بحار الأنوار ؛ ج‏15 ؛ ص26)

«قال أبو الحسن البکرى: حدّثنا أشیاخنا و أسلافنا الرواة لهذا الحدیث قالوا: ثم ان سلمى بها وقت حملها ...» (پاورقی بحار الأنوار ؛ ج‏15 ؛ ص55)

گذشته از فساد حال ابوالحسن بکری، نه طریق معتبری تا او وجود دارد و نه او طریق معتبری برای احادیث خود نقل کرده است. بنابراین این روایت از نظر سند در منحط ترین درجه قرار داشته و به کلّی فاقد اعتبار است. بنا داریم در بخش بعدی به نقد محتوای این روایت بپردازیم ان شاء الله. و الحمدلله ربّ العالمین و صلّی الله علی محمّد و آله الطّیّبین.

نظرات  (۱)

بسیار عالی!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی