آثار

در بین مردم داستانی مشهور است از این قرار که شبی، امیرالمومنین علیه السلام در آنِ واحد در چهل مهمانی حضور یافت.

سیّد نعمت الله جزائری این حکایت را در الانوار النعمانیة و ریاض الابرار آورده است:
«... و کذلک ما روى من انّ أربعین صحابیّا طلبوه الى الضیافة فی لیلة واحدة فی وقت واحد و لمّا أصبحوا قال کلّ واحد منهم انّ علیّا کان ضیفی البارحة ...» (الأنوار النعمانیة ؛ ج‏4 ؛ ص38)
«... کما روی أنّ أربعین من الصحابة أضافوا علیّا علیه السّلام فی لیلة واحدة و أنّه کان عند کلّ واحد منهم فی وقت واحد.» (ریاض الابرار، ج۱، ص۲۶)
همین حکایت از اثر دیگر او به نام نور البراهین ۱، ص۳۱۶، موسسه النشر الاسلامی) نیز نقل شده است.

در قصص العلماء تنکابنی به جای عددِ چهل، هفتاد آمده است:
«... به این وجه محمول است بودن امیرالمومنین در یک شب در هفتاد مکان به ضیافت و مهمانی...»

محمدابراهیم سبزواری ملقّب به وثوق الحکماء (قرن14) نیز می نویسد: «على- علیه السّلام- شبى هفتاد جا مى‏رفت از غیر احتیاج به پا.» (شرح گلشن راز ؛ ص452؛ نشر علم)

نظر علی طالقانی در چند جا به این داستان اشاره کرده و همان عددِ چهل را آورده است. (کاشف الأسرار، ج‏2، صص465 و 512 و 553 و 634)

حسن حسن زاده آملی هم می نویسد: «و من المأثورات أن علیا علیه السلام کان فی لیلة واحدة و فی وقت واحد فی اربعین مجلسا على الضیافة.» (عیون مسائل النفس ؛ ص644_ شرح المنظومه با تعلیقات حسن زاده آملی، ج۵، ص۳۳۹، پاورقی، نشر ناب)

در بین برخی مردم، تفصیلی برای این داستان متداول است که خلاصه اش این است: آن چهل نفر نزد پیامبر آمدند و پیامبر هم گفت: علی دیشب نزد من بود و جبرئیل از جانب خدا پیام آورد که علی دیشب با حورالعین إفطار کرد و در بالای عرش با خدا بود و ...!!!

به هر حال برای انتساب این داستان به امیرالمؤمنین، سابقه ای پیشتر از قرن ۱۱ ه.ق. نیافتیم. اگر چه ممکن است با تتبّع بیشتر در منابع بی سند و دستِ چندم، مصدر قدیمی تری هم یافت شود؛ امّا بی گمان قدمت آن از قرون میانی فراتر نیست. البته مضامین مشابه آن (تمثّل همزمان در مکانهای مختلف) در کتب غلات و صوفیه بسیار دیده می شود.

اما نکته جالب توجه آن است که در مناقب اوحدالدین که ظاهراََ در نیمه دوم قرن ۷ نوشته شده است (نک: مناقب اوحدالدین، مقدمه بدیع الزمان فروزانفر، ص۵۶، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، سال۱۳۴۷) حکایت مشابهی به اوحدالدین کرمانی، صوفیِ فاسقِ شاهدباز و هوس پرست، نسبت داده شده است:

"حضرت شیخ ... به شهری رسیده بود ... روزی نشسته بود؛ بزرگی از معتبران شهر آمد و شب به دعوت خواند. شیخ فرمود: شاید. او به در رفت.‌ بزرگی دیگر آمد؛ خدمت [=حضرت] شیخ فرمود: مصلحت باشد. فی الجمله آن شب حساب کردند؛ چهل کس به دعوت خوانده بود و شیخ اجابت فرمود و وعده داد. چون شب درآمد اصحاب می گویند که خدمت شیخ را امروز به چهل جایگاه به دعوت خواندند و خدمت شیخ تمامت را اجابت فرمود و وعده داد؛ اکنون از آن جمله به دعوت کدام خواهند رفتن؟ و به خدمت شیخ مسافری رسیده بود ... خدمت شیخ می فرماید که با فلان درویش من به فلان دعوت می روم و شما هر یکی به دعوتی؛ چنان که در چهل دعوت اصحاب حاضر باشند و هر یکی را به دعوتی گسیل گردانید و خدمت شیخ آن مسافر را بستد و به دعوتی که جهت خود تعیین کرده بود، برفت. فی الجمله چهل دعوت در آن شب کردند؛ چون بامداد شد، باز اصحاب به خانقاه جمع شدند. بعد از زمانی آن اصحاب دعوات آن چنان که عادت باشد به خدمت شیخ می آیند و عذر شبانه بر عادت معهود که هست می خواهند. خدمت شیخ نیز به ایشان الطاف و مکارم و عذرخواهی می نمایند. آن مسافر در آن حالت متعجب می ماند و متفکر می شود که ای سبحان الله من در خدمت این بزرگ به فلان دعوت بودم و این جماعت می آیند و از او عذر می خواهند که از زحمت شبانه چون است؟! ... می گوید: امشب من در بندگی شیخ در فلان خانه خواجه [ظ: خانه فلان خواجه] بودیم؛ اکنون شما چگونه است که می آیید و عذر از خدمت شیخ می خواهید؟! آن جماعت می گویند: مگر تو را خیال است یا سهو افتاده است؟! خدمت شیخ به خانه من بود. آن دیگر می گوید: تو را هم خیال است؛ به خانه من بود. آن دیگر می گوید: تو را هم خیال است؛ به خانه من بود. فی الجمله تمامت در این بحث می افتند و با همدیگر در تنازع و مقالات می باشند و غوغا و غلبه در میان ایشان واقع می شود. خدمت شیخ همه را تسکین می دهد و تقریر می فرماید که شک نیست که من با شما بودم و از حسن نظر و ارادت و اعتقاد شما است که هر که را می بینید مرا می پندارید." (مجموعه متون فارسی زیر نظر احسان یارشاطر، شماره۳۸، مناقب اوحدالدین حامد بن ابی الفخر کرمانی، صص۲۲۵ و ۲۲۶، تصحیح بدیع الزمان فروزانفر، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، سال۱۳۴۷)

در منابع صوفیانه قرن ۸ این داستان را با تفاوت به مولوی نسبت داده اند. افلاکی در مناقب العارفین (نیمه اول قرن ۸) می نویسد:

«الحکایة: همچنان حضرت ولیة اللّه فى الارض فاطمه خاتون بنت شیخ صلاح الدین رضى اللّه عنهما روایت کرد که در زمان پذرم شبى حضرت مولانا را محبّان صادق او بچهل جا بسماع دعوت کردند، همه را اجابت فرموذه بیایم گفت؛ همانا که برخاست و به خلوت درآمذه با پذرم تا سحرگاه به نماز و عبادت اللّه مشغول شذند؛ چون روز شذ از خانه هر چهل‏ کس که خوانده بوذند یک یک پا کفش مبارک مولانا را آوردند که آن جایگاه بگذاشته رفته بوذ؛ همچنان یکى کفش پاى راست بوذ و یکى از آن چب و هر شخصى‏ حالت و حیرت آن شب‏ را حکایت‏ مى‏ کردند که امشب حضرت مولانا در خانه من چنان کرد و چنین‏ گفت و غلغله در میان ایشان افتاذه بوذ و خلایق درین قضیّه حیران مانده و حضرت مولانا و پذرم شیخ صلاح الدین از مقام خوذ چنانک بوذ نجنبیذه بوذند و او از کمال کرم و کرم کمال خوذ بهر محبّى تمثّل نموذه و حاجات ایشان را برآورده و تمامت شیوخ و کبار قونیه از نو حیرت فزوذه از خبرت خوذ تبرّا نموذند و انصافها داذند و جمیع آن کفشها را به اکابر زمان و اصحاب ایمان بخش کرده، کفشى بحضرت شیخ صلاح الدین رسیذ و آن کفش را حضرت چلبى عارف قدّس اللّه سرّه به خدمت سلیمان پاشاى قسطمونیّه ارمغان برده از حدّ بیرون بندگیها نموذ و از آن کفشها بهر رنجورى و نیازمندى که آب داذندى‏ چه کشفها روى نموذه باذن اللّه تعالى شفا یافتندى و زنان حامله به‏ آسانى بار نهاذندى به برکت آثار آن حضرت قدّس اللّه سرّه‏. (مناقب العارفین ؛ ج‏1 ؛ ص462)

جعفر بدخشی نیز در خلاصة المناقب (تألیف 787 ه.ق. تا ...) می نویسد:

«نقل است که حضرت مولانا جلال رومى را قدّس اللّه سرّه در یک شب به هفده مقام طلب کردند؛ مولانا اجابت نمود. پس خادم متحیر گشت که در این‏ یک شب‏ به هفده مقام رفتن چگونه‏ میّسر شود! چون حضرت مولانا به نور ولایت دریافت که خادم در تشویش است، به خانه درآمد و فرمود که درِ خانه را از بیرون زنجیر کن که به همه جاى بروم و از خانه بیرون نیایم. چون بامداد شد از آن هفده جاى، هفده غزل نونوشته آوردند و شکرانه قبول دعوت‏ نیز حاضر آوردند و هر یک از اهل آن هفده مقام تقریر کرد که امشب تا  به نزدیک صبح در صحبت‏ شریف مولانا بودیم و حال آن که از خانه بیرون نیامده بود!» (خلاصة المناقب ؛ صص224 و 225؛ مرکز تحقیقات فارسی ایران و پاکستان)

در منابع متأخّرتر داستان مشابهی را به میر سیّد علی همدانی نسبت داده اند. در «تکمله تذکره شعرای کشمیر» آمده است:

«عبارت ذیل در رساله چهل اسرار به صورت دیباچه ثبت است: نقل است که روزى حضرت مخدوم الانام سید ابن الامام مفخر آل طه و یاسین قدوة العارفین، مرشد السالکین، مرجع المحتاجین، زبدة العاشقین، عمدة العابدین، غیاث المستغیثین، سلطان الواصلین، محى الاسلام و المسلمین، مربى بنى‏آدم، مزین دو عالم، عامل اعمال مصطفوى، قائل احکام و اوامر قرآنى، قابل کلام آسمانى، امیر المؤمنین على الثانى، امیر کبیر میر سید على همدانى قدس اللّه تعالى اسراره و اسرار من اتبع باسراره، در خانقاه تخت‏گه دولت پناه سعادت نگاه نشسته بودند و جماعت کثیره در خدمت عالیه مشرف شدند و هر یک التماس کردند که اى پرتو زمان و اى کاشف اسرار نهان، کلبه فقیر را باید مشرف ذات اشرف ساخت جناب سیادت مآب نسبت به هرکدام سائلین جواب با صواب بلفظ بل و نعم فرمودند و بموجب حکم نبویه سؤال هر‏ کدام را رد نکردند و در آن هنگام که قوام الدین نعیم یکی از بو ستان بوستان آن درگاه حاضر بودند بر اقدام ادب ایستاده عرض کرد که: اى قطب عالم، هرکس را به الطاف عام اجابت فرمودند، البته جان و دل خود را مصروف و مبذول در راه اخلاص خواهند کرد. در     مطبخ ‏هاى خویش طعامهاى لذیذ و نان خورش گوناگون تیار خواهند کرد و ضیافت ایشان در یک وقت چقدر مى‏توانند خورد؟ اگر حکم عالى باشد ایشان را از پختن در یک روز مانع آییم تا فقرا این همه مهمان‏دارى به تفریق بخورند.س جناب سیادت مآب منع کردند که هرچه در ضمیر سید است هرگز در وهم و فهم عام جاى نگیرد و سرى که درین عجلت سائلان است، واقف آن بجز عالم عالم اسرار کسى نیست! پس چون وقت دیگر باز چند کس دیگر تا عشاء آمده عرض داشت مهمان‏دارى نمودند. بعد از عشاء در حجره متبرّکه رفتند و دوگانه شکرانه گزاردند و بیرون آمده خادم را فرمودند که از طلوع صبح تا غروب شفق چند کس سائل درویشان جمع شدند؟ خادم عرض کرد که سى کس از مردم اغنیاء و یازده کس از فقرا، جمله‏ چهل و یک کس جمع شدند. جناب سیادت مآب جماعت حاضران را رخصت فرمودند و چهار کس از ندما همراه ذات فرخنده صفات گرفته در خانه هر کدام سائلان تشریف فرمودند کما ینبغى خوردند و در هر خانه غزلى از اسرار و انوار رب المطلق بزبان فیض رسان تصنیف فرمودند. چون صبح دمید و روز روشن شد، مریدان و مخلصان در خانقاه جمع گشتند و دیدار فیض آثار مشاهده نمودند و عرض کردند که: دوش بعد از عشاء خدمت حضرت تشریف در خانه من بیچاره فرمودند و قلوب ما را مشرف و منور ساختند و این غزل از اسرار الهى تألیف کردند. تا شده شده هر یک چهل و یک کس جمع شدند، همین واقعه گذشته را مع غزلیات مشروحاً بیان کردند. دوستان مسرور گشته تحسین نمودند و بیگانگان تحیر خورده جامه جان را با دین و ایمان چاک کردند. تا کمال حضرت ایشان تمام و کمال در صحائف نبشتند و در قلم آوردند و «چهل اسرار» نام نهادند.» (تذکره شعرای کشمیرتکمله، صص917-919، سید حسام الدین راشدی، آکادمی اقبال پاکستان، چاپ دوم)

محمد ریاض پس از نقل داستان بالا می نویسد: «در تذکره شیخ کججى‏ واقعه‏ اى مانند این به حضرت على نسبت داده شده است.» (احوال و آثار میر سید علی همدانى ؛ ص217؛ مرکز تحقیقات فارسی ایران و پاکستان) نویسنده به تذکره کججی (صص132 و 133) ارجاع داده و چنان که در معرّفی مآخذ کتاب گفته، مقصودش نسخه 1327 چاپخانه کتابچی است که به همراه چند رساله دیگر چاپ شده است. نگارنده نتوانست این نسخه را به دست آورد؛ امّا با اطّلاعاتی که درباره این نسخه حاصل شد، ظاهراً داستان مورد نظر در یکی از رسائل متأخّری که به همراه تذکره کججی چاپ شده، آمده است؛ نه در متن تذکره. لذا در چاپ های دیگر تذکره، اثری از این حکایت نیست.

بنابراین به نظر می رسد افسانه دروغی که صوفیان قرون ۷ و ۸ به اوحدالدین کرمانی و مولوی صاحب مثنوی نسبت داده اند؛ در قرون بعد تحریف و به عنوان داستانی از امیرالمؤمنین روایت شده است.


نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی