آثار

علّامه حسن زاده آملی نوشته است:

«قال السهروردى فى العوارف: قال الصادق علیه السّلام: إنّ اللّه اخترعنى من ذاته، و أنا غیر منفصل عنه؛ إذ نور الشمس غیر منفصل عنها؛ ثم نادانى بى، و خاطبنى منّى، ثم قال لى: من أنا منک و من أنت منّى؟ فأجبت بلطافتى: أنت کلّى و أصلی، منک ظهرت و فیّ أشرقت. أنا کلمتک الأزلیّة، و فطرتک الذاتیّة. کنانى قدیم و عیانی محدث. من عرفنى و صفک. من اتّصل بى وصفنى عزّتک. لست غیری فیکون أعدادا، و لا من شی‏ء خلقتنى فیکون معادی إلى ما سواک. کنت قبل رتقا و فی ذاتک حقّا، فأطلقتنى و لم تفصلنی، فأنت منى بلا تبعیض، و أنا منک بلا حول، أنت منّی باطن، و أنا منک ناطق، فبی تحمد و أنا البعض و أنت‏ الکلّ‏، و أنا معکم أسمع وأرى.» (هزار و یک کلمه، ج‏5، ص363 )

او همچنین این حدیث را در دو موضع دیگر از سهروردی صاحب عوارف روایت کرده است. (نک: عیون مسائل النفس و سرح العیون فی شرح العیون، ص2- هزار و یک کلمه، ج‏1، ص107،  کلمه 98)

او درباره این حدیث گفته است: «جمیع ما فى فصوص الحکم و الفتوحات المکّیة للشیخ الاکبر محیى الدین ابن العربى من معارف التوحید الصمدى مندرجة فیه.» همه معارف توحید صمدی که در فصوص الحکم و فتوحات مکّیّة اثر شیخ اکبر محی الدین ابن عربی، آمده است، در این حدیث گنجیده است. (هزار و یک کلمه، ج‏5، ص363)

نیز می نویسد: «شرح این حدیث یک کتاب باید، بلکه خود متن بیست و هفت فص فصوص الحکم و پانصد و شصت باب فتوحات مکیه است.» (هزار و یک کلمه، ج‏1، ص108)

و در وصف عظمت این حدیث سخنها گفته و آن را در بیست صفحه شرح داده است!!

شاگرد نور چشم او داود صمدی آملی نیز در شرح دفتر دل، این حدیث را نقل و شرح کرده است.

بررسی سند:

1. هر چه در عوارف المعارف و ترجمه کهنِ آن جستجو کردم چنین حدیثی نیافتم.

2. در بسیاری از منابع متداول و غیر متداولِ دیگر نیز جستجو کردم امّا اثری از این حدیث جز در کتابهای آقای حسن زاده و شاگردش صمدی آملی نیافتم.

3. آقای حسن زاده هیچ گونه نشانی دقیقی نیز ذکر نکرده است. در کدام نسخه چاپی یا خطّی عوارف؟ کدام صفحه؟ کدام باب؟

4. با وجود متداول و در دسترس بودن کتاب عوارف المعارف و کثرت نقل از آن، چرا شخص دیگری چنین حدیثی از آن روایت نکرده است؟!

5. به فرض که چنین حدیثی در عوارف المعارف، وجود داشت؛ آیا می شود به نقل متفرّد یک صوفیِ قرن 6 و 7، بدون ذکر هیچ گونه سند یا مؤیدی، اعتماد کرد؟! انگیزه غالیان و صوفیان، برای جعل چنین حدیثی، کم نیست! این با فرض این است که چنین حدیثی واقعاً در عوارف وجود داشته باشد؛ در حالی که ظاهراً چنین حدیثی در عوارف نیست. آیا آقای حسن زاده دچار خلط و وهم شده است؟ یا نسخه تحریف شده ای داشته که در دسترس کس دیگری نبوده و همه نسخ متداول را رها کرده و به این نسخه محرّف روی آورده است؟ یا متن را با حواشی و اضافات اشتباه گرفته است؟ یا این که حدیثی را که از جای دیگر گرفته است، به این کتاب نسبت داده است؟!

بررسی متن:

1. یگانگی تعابیر با عبارات غلات کاملاً آشکار است. مثلا تعبیر «اخترعنی من ذاته» ، «اذ نور الشمس غیر منفصل عنها» و ... از عبارات پرکاربرد در آثار و اخبار غلات است. (مقاله زیر مرتبط است: http://alasar.blog.ir/1396/05/13/mawsul-mafsul )

2. زبان روایت با احادیث حقیقی معصومین ع متفاوت است؛ نه تنها هیچ فصاحت و بلاغتی ندارد؛ بلکه از قواعد زبان خارج است و برخی عباراتش معنای محصّلی ندارد.

3. اختراع از ذات به چه معنا است؟! اختراع به معنای «پاره کردن، جدا کردن و بریدن» یا «پدیدآوردن چیزی» است:

«اخْتَرَعَهُ‏، أَیّ الشَّیْ‏ءَ: شَقَّهُ‏ و اقْتطَعَهُ و اخْتَزَلَهُ. و فی الصّحاح: اشْتَقَّهُ‏ و یُقَالُ: أَنْشَأَهُ و ابْتَدَأَهُ، هکَذَا فی النُّسَخِ. و الَّذِی فی الصّحاح و العُبَاب: و ابْتَدَعَهُ.» (تاج العروس من جواهر القاموس ؛ ج‏11 ؛ ص91)

آیا ذات خدا مرکّب است که چیزی از آن جدا شود یا تطوّر و تغییر شکل می یابد تا چیزی از آن به وجود آید؟! اختراع از ذات یکی از مفاهیم مهمّ و پرکاربرد غالیان است.

4. «... و أنا غیر منفصل عنه؛ إذ نور الشمس غیر منفصل عنها» گفتیم که این مضمون نیز از مضامین رایج غلات است. می دانیم بین خورشید و پرتوهای آن گسستگی و انفصال وجود دارد؛ یعنی نوری که در زمین به ما رسیده است، از خورشید جدا شده، حرکت کرده است و پس از طیّ مسیر طولانی در زمان اندک به ما رسیده است. این جدایی کاملاً بدیهی و محسوس است و درک آن نیاز به علم خاصّی ندارد. هر کس به وجدان خود می فهمد که بین نوری که در زمین است و کره خورشید فاصله وجود دارد؛ بنابراین نفی «انفصال» به طور مطلق کاملاً غلط است. حال اگر فرضاً در عین وجود انفصال، نوعی ربط و اتّصال هم وجود داشته باشد؛ چون خورشید و نور آن مرکّب، متجزّی و مقداری است، به هیچ وجه نمی توان آن را به عنوان تمثیلی برای خداوند و رابطه او با مخلوقاتش در نظر گرفت.

«حَدَّثَنَا حُمَیْدُ بْنُ زِیَادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَى عَنْ طَلْحَةَ بْنِ زَیْدٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ ع‏ فِی هَذِهِ الْآیَةِ: اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏ ... قُلْتُ لِجَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع جُعِلْتُ فِدَاکَ یَا سَیِّدِی إِنَّهُمْ یَقُولُونَ مَثَلُ‏ نُورِ الرَّبِ‏ قَالَ سُبْحَانَ اللَّهِ لَیْسَ لِلَّهِ مَثَلٌ قَالَ اللَّهُ‏ فَلا تَضْرِبُوا لِلَّهِ الْأَمْثالَ‏.» (تفسیر القمی ؛ ج‏2 ؛ ص103)

3. «أنت کلّى و أصلی»

«کلّ» در برابر «بعض» یا «جزء» و «اصل» در برابر «فرع» به کار می رود؛ یعنی: من جزء تو و فرع تو هستم!

ذات خداوند که جسم نیست و جزء و امتداد و مقدار و ترکیب ندارد؛ پس چگونه می توان گفت: کلّ است و چیزی جزء او است؟! چگونه می توان شیئی را فرع خداوند دانست؟!

امام رضا علیه السّلام در حدیثی فرمودند: «فَهَکَذَا قَالَتِ النَّصَارَى فِی الْمَسِیحِ إِنَّهُ رُوحُهُ جُزْءٌ مِنْهُ وَ یَرْجِعُ فِیهِ وَ کَذَلِکَ قَالَتِ الْمَجُوسُ فِی النَّارِ وَ الشَّمْسِ إِنَّهُمَا جُزْءٌ مِنْهُ تَرْجِعُ فِیهِ تَعَالَى رَبُّنَا أَنْ یَکُونَ مُتَجَزِّیاً أَوْ مُخْتَلِفاً ...»

... مسیحیان نیز درباره عیسی همین را می گفتند. گفتند: او روح خدا و جزئی از او است و در او بازگشت می کند. مجوس نیز درباره آتش و خورشید همین را گفتند. گفتند: خورشید و آتش جزئی از خدا بوده و در آن باز می گردند. پروردگار ما برتر از آن است که دارای جزء یا اختلاف (و ترکیب و تعدّد و تغییر و کثرت) باشد... (الإحتجاج على أهل اللجاج ، ج‏2، ص 405)

4. «أنا کلمتک الأزلیّة»

ازلی بودن کلمة چگونه ممکن است؟! مگر عقل می پذیرد که فعل ازلی باشد؟ وقتی ازلی بودن فعل، عقلاً ممتنع است، چگونه حاصل آن می تواند ازلی باشد؟

یکی از ضروریات مذهب شیعه آن است که کلام خداوند، حادث است نه ازلی: «إِنَّمَا کَلَامُهُ‏ سُبْحَانَهُ فِعْلٌ مِنْهُ أَنْشَأَهُ وَ مَثَّلَهُ لَمْ یَکُنْ مِنْ قَبْلِ ذَلِکَ کَائِناً وَ لَوْ کَانَ قَدِیماً لَکَانَ إِلَهاً ثَانِیا (نهج البلاغة، خطبه 186)

5. «و فطرتک الذاتیّة»

فطرت ذاتی چه معنایی دارد؟! اگر مراد از «فطرت» مجازاً هویّت و ذات خدا است که اوّلا تعبیر غلطی است چون «فطرت» برای محدث و مخلوق به کار می رود و ثانیاً عین کفر است! و اگر مراد چیز دیگری است، ذاتی بودن آن چه معنایی دارد؟! مگر آفرینش، صفت ذات است یا آفریدگان، ذاتیِ خدایند؟!!

6. «کنانى قدیم و عیانی محدث.»

کنان به معنای پرده و پوشش است و در این جا چندان مناسب نیست. ممکن است تصحیف «کیانی» باشد. به هر حال مقصود آن است که باطن من قدیم است و ظاهر حادث! غلوّ و کفر از این صریح تر؟! آیا شعار غالیان در طول تاریخ چیزی غیرِ این بوده است؟!

7. «لست غیری فیکون أعدادا» دیگر به چه زبانی بگوید که من خدا هستم؟!

8. «کنت قبل رتقا و فی ذاتک حقّا» در ذات خدا مندرج بودن به چه معنا است؟! از دو حال خارج نیست: یا مقصود این است که عین ذات خدا بوده است که غایت کفر است و یا این که جزئی از خدا بوده است که غایت شرک و تجسیم است.

9. «فبی تحمد» مناجات است یا استکبار؟!

10. «أنا البعض و أنت‏ الکلّ‏» نمیدانم دیگر با چه عباراتی باید تجزیه و تبعیض را که عین شرک است، داد بزند؟! «لَا تَنَالُهُ التَّجْزِئَةُ وَ التَّبْعِیضُ» (نهج البلاغة، خطبه 85)

11. «أنا معکم أسمع و أرى» خطاب به کیست و چه معنایی دارد؟!!

به راستی که تمام فصوص و فتوحات، بلکه تمام عرفان و فلسفه و غلوّ در این حدیث جعلی نهفته است!

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی