آثار

بخش زیادی از حدیقه الشیعه، ترجمه احقاق الحق است

سه شنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۵۳ ب.ظ

بخش زیادی از کاشف الحق و حدیقه الشیعه برگرفته از کتاب احقاق الحق تالیف قاضی نورالله شوشتری است.
تالیف احقاق الحق به تصریح خود مولف در سال ۱۰۱۳، آغاز شده و پس از ۷ ماه در آخر ربیع الاول سال ۱۰۱۴ به پایان رسیده است:
"و قد اتفق نظم هذه اللآلی التی وشحت بها عوالی المعالی فی سبعة أشهر من غیر اللیالی ... و کان آخرها آخر ربیع الأول المنتظم فی سلک شهور سنة ألف و أربع عشرة فی بلدة آکرة" (الذریعه، ج۱، ص۲۹۰، ش۱۵۲۱)
پیشتر با دلائل قطعی ثابت شد که مقدّس اردبیلی در سال ۹۹۳ یعنی ۲۰ سال قبل از تالیف احقاق الحق از دنیا رفته است؛ پس این نیز شاهد روشن دیگری است بر تحریف حدیقه الشیعه و دروغ بودن انتساب آن به مقدس اردبیلی.

هر چند اردستانی در کاشف الحق، ترتیب مطالبی را که از احقاق الحق می آورد تغییر داده و غالباََ ماخذ را ذکر نکرده؛ بلکه عبارات را به گونه ای تنظیم کرده که گویی کراهت داشته خواننده بداند منبع اصلی او احقاق الحق است؛ اما گاهی صریحاََ از قاضی نورالله و احقاق الحق اسم برده؛ امّا جاعل حدیقه الشیعه همین موارد را هم حذف کرده است؛ مانند:
"... و افضل المتاخرین قاضی نورالله شوشتری در احقاق الحق فرموده که و یمکن ان یستدل علی عدم جواز تفضیل المفضول بقول ابی بکر اقیلونی فانی لست بخیرکم و علی فیکم. یعنی و ممکن است ما را که استدلال کنیم بر جایز نبودن تفضیل مفضول بر فاضل به همان گفته ابی بکر که می گفت بر سر منبر اقاله کنید و بیعت مرا از گردن خود دور سازید که نیستم من سزاوار به امامت شما و حال آن که علی در میان شما باشد و این اعتراف از او است به این که من مفضول و او فاضل، و تقدیم مفضول بر فاضل جایز نیست و این دلیل است که به خاطر میر نورالله نوّر الله مرقده رسیده؛ اگر چه بعضی کلام ابی بکر را معنی دیگر گفته اند ..." (کاشف الحق، نسخه خطی کتابخانه مجلس)
در ادامه چند نمونه از مشترکات حدیقه الشیعه و احقاق الحق را آورده ایم. هر شخص منصف و آگاه با مقایسه متن دو کتاب اذعان می کند که متن احقاق الحق اصالت داشته و محتوای حدیقه برگردانی در هم ریخته و ناقص است از آن. 

۱. "تفسیر کردن امام زمان را به قرآن چنانچه بعضی از ایشان ذکر کرده اند یا به بعضی از قرآن مثل فاتحه و سوره بجهت آنکه در نماز واجب است و بعضی از ایشان بر آن رفته اند یا به پیغمبر به اعتقاد طایفه ای از ایشان محض دست و پا زدن و پی گم کردن است به تخصیص امام به امام زمان ابا دارد و قرآن یا بعضی از آن، هیچ کدام امام زمان آن شخص نیستند و دانستن قرآن واجب عینی نیست که بر هر شخص بعینه واجب باشد و هیچ کس به آن قائل نشده و بعد از تسلیم اگر آن که مراد قرآن باشد به مذهب ابو حنیفه که نه دانستن و نه فاتحه را واجب می‌داند بلکه حکم می‌کند به آن که معنی یک آیه و اگر چه، دو برگ سبز باشد که معنی مدهامتان است! و آن یک آیه است، در نماز کافی است مطلقا با معنی حدیث راست نمی آید. نعوذ باللّه از فهم کج و از تحریفات کلام خدا و رسول و تعصبی که باعث کفر و زندقه باشد." (حدیقه الشیعه، ج۱، صص۲۵ و ۲۶)
"... و لیس المراد من إمام زمانه القرآن المجید کما زعموا و إلا لکان تعلّمه واجبا علی الأعیان، و لان النبیّ صلّی اللّه علیه و آله سلّم أضاف الامام إلی الزّمان و فیه دلیل علی اختصاص أهل کلّ زمان بإمام یجب علیهم معرفته و مع القول بأنّه القرآن أو بعضه کالفاتحة لا یبقی لهذا التخصیص فائدة أصلا، سیّما علی مذهب الحنفی الذی لا یوجب تعلّم القرآن و لا الفاتحة و لا بعضا آخر منه، بل یحکمون بکفایة أن یقال بالفارسیة (دو برک سبز) کما هو المشهور بین الجمهور فلا یکون هذا التأویل مطابقا لمقتضی الحدیث قطعا" (احقاق الحق، ج۲، ص۳۰۶)

۲. "... و بعضی دیگر چون قاضی بیضاوی در کتاب«منهاج» و شرّاح کلام او بر آنند که این مسأله از اعظم مسائل اصول دین است و مخالف آن را کافر و مبتدع شمرده اند و یکی از علمای حنفی در کتابی که در میان ایشان به«فصول»مشهور است گفته که هر که به امامت ابی بکر قائل نیست کافر است! بلکه جمعی از ایشان متصدی قتل کسی می‌شوند که اعتقاد به امامت ابی بکر نداشته باشد یا به محض اینکه اعتقاد شخصی امامت امیر المؤمنین باشد یا بگوید که علی علیه السّلام بعد از رسول، بی فاصله امام است، مرتکب قتلش می‌شوند!! و اگر این مسأله از فروع باشد می‌باید که کفری و قتلی در کار نباشد و به مجرد آنکه کسی یک فرعی را نداند، کافر یا کشتنی نمی شود ..." (حدیقه الشیعه، ج۱، ص۲۷)
این بخش عیناََ ترجمه کلام قاضی نورالله است:
"... بل قد صرح القاضی البیضاوی فی مبحث الأخبار من کتاب المنهاج و جمع من شارحی کلامه بأنّ مسألة الامامة من أعظم مسائل اصول الدّین الذی مخالفته توجب الکفر و البدعة، و قال الاسروشنی من الحنفیّة فی کتابه المشهور بینهم بالفصول الاسروشنی بتکفیر من لا یقول بامامة أبی بکر، بل هم یناقضون ذلک بفعلهم أیضا حیث یتصدّون لقتل من ظنّ أنّ أبا بکر لیس بإمام أو قال أنا أعتقد أنّ أمیر المؤمنین علیه السّلام خلیفة النبیّ صلّی اللّه علیه و آله سلّم بلا واسطة لظنّ أدّانی إلیه أو تقلید لبعض المجتهدین، و بالجملة لو کانت هذه المسألة من الفروع لکفی فیها ظنّ المجتهد أو تقلید الغیر، فلا یکون سبیل إلی تخطئة المجتهد الذی ظنّ أو قال شیئا ممّا تقدّم فضلا عن قتله و الحال أنّ فتواهم بل فعلهم بخلاف ذلک هذا ..." (احقاق الحق، ج۲، ص۳۰۷)

۳. "و آن حدیث که حمیدی نقل کرده هم صریح است در آنکه امامت از اصول باشد چه علم ضروری حاصل است که جاهل به مسأله شرعی اگر چه واجب باشد، مردنش مردن زمان جاهلیت نیست و این ندانستن و نشناختن قدحی در اسلام شخصی نمی کند." (حدیقه الشیعه، ج۱، ص۲۷)
"رووه فی کتبهم کالحمیدی فی الجمع بین الصحیحین من أنّ النبیّ صلّی اللّه علیه و آله سلّم قال من مات و لم یعرف إمام زمانه مات میتة جاهلیّة، و هو نصّ صریح فی أنّ الامامة من الأصول للعلم الضروریّ بأنّ الجاهل بشیء من الفروع و إن کان واجبا لا تکون میتته میتة جاهلیّة، إذ لا یقدح ذلک فی إسلامه" (احقاق الحق، ج۲، ص۳۰۶)

۴. "و عجبی دیگر آنکه بعضی از ایشان چون شارح مواقف و جمعی کثیر مسأله امامت را از فروع دین می‌دانند و می‌گویند ما را بحث از آن واجب است و تحقیق آن لازم نیست و تقلید در این امر کافی است و نص خدا و رسول را در این، مدخل نیست و اطاعت«اولو الامر»را آن تفسیر می‌کنند که گذشت و مع هذا می‌گویند در حمایت بیضه اسلام و حفظ شرع و جهاد با کفار و امر بمعروف و نهی از منکر و داد مظلوم از ظالم گرفتن و منع ظالم از مظلوم نمودن و هرچه بمجرد سلطنت ظاهری تعلق به امر نبوت دارد امام به جای نبی است و این امور از برای او ثابت است و او خلیفۀ رسول است لیکن مقصود بالذات از امامت محض سلطنت ظاهری است" (حدیقه الشیعه، ج۱، صص۲۶ و ۲۷)
"و من العجب أنّهم بالغوا فی فرعیّة هذه المسألة حتّی قالوا: لا یجب البحث عنها و لا طلب الحقّ فیها بل یکفی فیها التقلید، و لهذا لا یکفر مخالفها بل لا یفسق فی ظاهر أقوالهم، و إنّما التزموا ذلک لتحصل الغفلة عمّا اقترحوه من ثبوت الامامة بالاختیار دون النّص و الاعتبار، و لئلا یحصل الظفر بفساد ما انتحله خلفائهم من حقوق الأئمّة الأعلام و اختلقوه من الأحادیث التی أسندوها إلی النبیّ صلّی اللّه علیه و آله سلّم، ثمّ ناقضوا ذلک و صرّحوا بأنّ حقوق النبوّة من حمایة بیضة الإسلام و حفظ الشّرع و نصب الألویة و الأعلام فی جهاد الکفّار و البغاة و الانتصاف للمظلوم و إنفاذ المعروف و إزالة المنکر و غیر ذلک من توابع منصب النبوّة ثابتة للامامة، لأنّها خلافة عنها، و لقوله تعالی: أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ و هو الامام بالاتّفاق، فیجب معرفته أصالة لا من باب المقدمة ..." (احقاق الحق، ج۲، صص۳۰۴ و ۳۰۵)

۵. "... چنانچه اسفراینی شافعی که از اکابر علمای اهل سنت است در کتاب جنایات از کتاب ینابیع گفته است به این عبارت: «و تنعقد الامامة ببیعة اهل الحلّ و العقد من العلماء و الرؤسا و وجوه النّاس من الذین یتیسّر حضورهم الموصوفین بصفات الشهود کامامة الصدّیق و استخلاف من قبله و لو لبعضهم کامامة الفاروق» ؛یعنی منعقد می‌شود امامت به بیعت اهل حل و عقد یعنی آنهائی که بست و گشاد امور مردم به دست ایشان است خواه از اهل علم و فضل یا رئیس و سرکردۀ قومی باشند یا به نزد مردمان روشناس باشند از آن جمعی که حاضر بودنشان میسر شود و موصوف به صفت گواهی دهندگان باشند چنانچه در روز امامت صدّیق یعنی أبو بکر واقع شد یا اگر در حضور جمعی میسر نشود در حضور بعضی اگر همه یک کس باشد چنانچه در امامت فاروق یعنی عمر خطّاب اتفاق افتاد که به گواهی و تعیین أبو بکر امام شد. 

و چنانچه شارح«عقاید نسفی»گفته است: «انه لا یعزل الامام بالفسق و الجور لانه قد ظهر الفسق و انتشر الجور من الائمة و الامراء بعد الخلفاء و السلف کانوا ینقادون لهم و یقیمون الجمع و الاعیاد باذنهم» ؛یعنی به درستی که به سبب فسق و فجور مثل خوردن خمری یا کردن ظلمی امام را عزل نمی توان کرد از جهت آنکه ظاهر شد فسق بسیاری و جور بی شماری از امامان و امیران ایشان بعد از خلفا در قرنهای دراز و مع هذا مردمی که در عهد ایشان بودند اطاعت می‌کردند و فرمانبرداری می‌نمودند و در جمعه‌ها و عیدها و اوقات نماز به ایشان نماز می‌گزاردند و آن فسقها و ظلمها مانع امامت ایشان نبود هیچ یک را معزول نساختند. 

چنانچه شارح«وقایه»که از علمای حنفی است در«شرح وقایه»گفته است که: «لا یحد للامام حد الشرب لانه نائب من اللّه تعالی» یعنی حدی که در شرع از برای شارب الخمر مقرر شده است بر امامی که تجرعی فرموده باشد اجرا نمی توان کرد، از جهت آنکه او نایب است از جانب خدای تعالی. پس این گستاخی نسبت به او جایز نباشد ..." (حدیقه الشیعه، ج۱، صص۲۷_۲۹)
"...فقد قال الأسفراینی الشافعی فی کتاب الجنایات من الینابیع: و تنعقد الامامة ببیعة أهل الحلّ و العقد من العلماء و الرّؤساء و وجوه النّاس الذین یتیسّر حضورهم الموصوفین بصفات الشهود کامامة الصدّیق و استخلاف من قبله و لو لبعضهم کامامة الفاروق و بجعله الشّوری کامامة عثمان و بقبول المولی من عهد المولی إلی موته بالقهر و الاستیلاء و لو فاسقا أو جاهلا أو عجمیا انتهی،
و قال شارح العقائد النسفیّه: إنّه لا ینعزل الامام بالفسق و الجورلأنّه قد ظهر الفسق و انتشر الجور من الأئمّة و الأمراء بعد الخلفاء، و السّلف کانوا ینقادون لهم و یقیمون الجمع و الأعیاد بإذنهم انتهی،
و قال شارح الوقایة فی فقه الحنفیّة لا یحدّ الامام حدّ الشرب، لأنّه نائب من اللّه تعالی انتهی، و إنّما تکلّفوا هذه الخرافات لیتیسّر لهم حفظ صحّة إمامة معاویة و یزید و أمثالهم، و من قال منهم: إنّ الامام یشترط أن یکون من أهل العدالة فالظاهر أنّه شرط استحسانی عنده لا شرط لازم کما قال فی المطول ..." (احقاق الحق، ج۲، صص۳۱۵_۳۱۷)

۶. "بدان که اتفاق امامیه بر آنکه امام می‌باید که اکمل از رعیت باشد و جمیع صفات و اخلاق مرضیه همچو علم و زهد و کرم و شجاعت و عفت و صورت ظاهر و سیرت باطن و حسب و نسب چنانچه در پیغمبر نسبت به امت این اکملیّت معتبر است ... و منشأ تجویز اهل سنت تقدیم مفضول را بر فاضل این است که ... و همچنین ابو عبیدۀ جراح و عمر خطاب را صحابه گذاشته ابا بکر را به تقدیم ایشان خلیفه رسول کردند و أبو بکر، عمر را خلافت داد بر دیگران که اکثر از او اعلم و افضل بودند و او را تقدیم نمود ... جواب گفته اند که ... و اما تقدیم ابا بکر بر دیگران و تقدیم او عمر را نبود الاّ حب جاه و محبت دنیا و فریب مردمان. لهذا چون ابا بکر کاغذی نوشت و در آنجا مسطور بود که عمر را وصی و خلیفه رسول گردانیدم و طلحة بن عبد اللّه بر مضمون آن مطلع شد خطاب به عمر نموده، گفت: «ولیته امس و ولاک الیوم» یعنی تو او را دیروز متولی امور مردمان گردانیدی و امروز او هم تو را ولیّ خود گردانید!؟ همانا، نانی است که تو به او قرض داده بودی" (حدیقه الشیعه، ج۱، صص۲۹_۳۱)
"أقول [القاضی نور اللّه] مراد المصنّف قدّس سرّه أنّه یجب أن یکون الامام أفضل و أکمل من الرعیّة فی جمیع أوصاف المحامد کالعلم و الزّهد و الکرم و الشّجاعة و العفّة و غیر ذلک من الصّفات الحمیدة و الأخلاق المرضیّة، و بالجملة یجب أن یکون أشرفهم نسبا و أعلاهم قدرا و أکملهم خلقا و خلقا کما وجب ذلک فی النّبی بالنّسبة إلی امّته، و هذا الحکم متّفق علیه من أکثر العقلاء إلا أنّ أهل السنّة خالفوا فی أکثره کالأعلمیّة و الأشجعیة و الأشرفیّة لأنّ أبا بکر لم یکن کذلک مع أنّ عمر و أبا عبیدة نصباه إماما، و کذا عمر لم یکن کذلک و قد نصبه أبو بکر إماما، و لم یتفطنوا بأنّ هذا الاختیار السوء قد وقع مواضعة و مخادعة من القوم حبّا لجاه الخلافة و عداوة لإمام الکافّة کما یکشف عنه قول طلحة حین کتب أبو بکر وصیة لعمر بالولایة و الخلافة حیث قال مخاطبا لعمر: ولیته أمس ولاّک الیوم إلی غیر ذلک من المکاید و الحیل و الخدیعة التی استعملوها فی غصب الخلافة عن أهلها، و کذلک فریق من المعتزلة منهم عبدالحمید بن أبی الحدید." (احقاق الحق، ج۲، صص۳۲۱ و ۳۲۲)
اندکی پس از این قاضی نورالله می نویسد:
"ثم أقول: یمکن أن یستدلّ علی عدم جواز تفضیل المفضول بقول أبی بکر: أقیلونی أقیلونی فانی لست بخیرکم و علی فیکم" (احقاق الحق، ج۲، ص۳۲۴)
دقیقاََ همین جا است که اردستانی در کاشف الحقّ جملات بعدی قاضی نورالله را آورده؛ امّا جاعل حدیقه الشیعه آن را حذف کرده است:
"... و افضل المتاخرین قاضی نورالله شوشتری در احقاق الحق فرموده که و یمکن ان یستدل علی عدم جواز تفضیل المفضول بقول ابی بکر اقیلونی فانی لست بخیرکم و علی فیکم. یعنی و ممکن است ما را که استدلال کنیم بر جایز نبودن تفضیل مفضول بر فاضل به همان گفته ابی بکر که می گفت بر سر منبر اقاله کنید و بیعت مرا از گردن خود دور سازید که نیستم من سزاوار به امامت شما و حال آن که علی در میان شما باشد و این اعتراف از او است به این که من مفضول و او فاضل، و تقدیم مفضول بر فاضل جایز نیست و این دلیل است که به خاطر میر نورالله نوّر الله مرقده رسیده؛ اگر چه بعضی کلام ابی بکر را معنی دیگر گفته اند ..." (کاشف الحق، نسخه خطی مجلس)

۷. "منشأ تجویز اهل سنت تقدیم مفضول را بر فاضل این است که می‌گویند پیغمبر خدا، عمرو عاص را بر أبو بکر و عمر، تقدیم فرمود و اسامة بن زید را بر ایشان و بر دیگران سردار گردانید و به اعتقاد ایشان عمرو عاص و اسامه نسبت به اینها مفضول بودند نه فاضل ... جواب گفته اند که تقدیم رسول خدا، عمرو عاص و اسامه را بر اینها بجهت آن بود که در امر حرب از آنها اعلم بودند چنانچه از اخبار و تواریخ معلوم است ..." (حدیقه الشیعه، ج۱، ص۳۰ و ۳۱)
"و منشأ شبهتهم فی هذا التجویز أنّ النبیّ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم قدّم عمرو بن العاص علی أبی بکر و عمر، و کذا قدّم أسامة بن زید علیهما مع أنّهما أفضل من کلّ منهما، و الجواب بعد تسلیم أفضلیتهما و الإغماض عن أنّ هذه الأفضلیّة إنّما توهّم لهما بعد غصبهما الخلافة انهما إنّما قدّما علیهما فی أمر الحرب فقط، و قد کانا أعلم منهما فیه قطعا، کما دلّ علیه الأخبار و الآثار" (احقاق الحق، ج۲، ص۳۲۴)

۸. "و جمهور اهل سنت بر آنند که اینها لازم نیست و نزد ایشان جایز است تقدیم مفضول بر فاضل و این خلاف مقتضای عقل است و منافی و مخالف نص قرآن، چه نزد عقل قبیح و ناپسندیده است تعظیم مفضول و نادان و اهانت فاضل و دانا و اینکه مرتبۀ نادان بلند باشد و مرتبه دانا پست و خدای تعالی در قرآن عزیز اشاره به همین معنی کرده از روی انکار و سرزنش آنانی که تجویز این معنی می‌کنند، می‌فرماید که أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لاٰ یَهِدِّی إِلاّٰ أَنْ یُهْدیٰ فَمٰا لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ ..." (حدیقه الشیعه، ج۱، صص۲۹ و ۳۰)
"قال المصنف رفع اللّه درجته المبحث الثانی فی أنّ الامام یجب أن یکون أفضل من الرعیّة، اتّفقت الامامیة علی ذلک و خالف فیه الجمهور فجوّزوا تقدیم المفضول علی الفاضل، و خالفوا مقتضی العقل و نصّ الکتاب، فانّ العقل یقبح تعظیم المفضول و إهانة الفاضل و رفع مرتبة المفضول و خفض مرتبة الفاضل، و القرآن نصّ علی إنکار ذلک فقال تعالی: أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لاٰ یَهِدِّی إِلاّٰ أَنْ یُهْدیٰ فَمٰا لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ و قال اللّه تعالی: هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ " (احقاق الحق، ج۲، ص۳۱۹)
"اعلم و ازهد و اشرف و اشجع به حسب و نسب را منقاد و مطیع و فرمان بر کسی که مطلق از این صفات بی بهره باشد دانستن به هیچ وجه صورت معقول ندارد" (حدیقه الشیعه، ج۱، ص۳۲)
"و کیف ینقاد الأعلم الأزهد الأشرف حسبا و نسبا للأدون فی ذلک کلّه" (احقاق الحق، ج۲، ص۲۰)

۹. "کدام عاقل راضی می‌شود به فرمانبرداری شخصی که در فسق غوطه خورده و شب مست و سحر مخمور باشد با اینکه دیگری با کمال عقل و دانش که لحظه ای در غفلت نگذرانیده باشد موجود باشد و اطاعت کسی کند که گوشت و پوستش از شراب و گوشت خوک پرورده باشد و سالهای دراز، پرستش بت می‌کرده و پشت بر کسی کند که از زمان مهد تا لحد به غیر از عبادت الهی شغلی و بجز متابعت حضرت رسالت پناه کاری نداشته باشد؛چنانچه جناب باری تعالی در سورۀ زمر می‌فرماید: أَمَّنْ هُوَ قٰانِتٌ آنٰاءَ اللَّیْلِ سٰاجِداً وَ قٰائِماً یَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَ یَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ ..." (حدیقه الشیعه، ج۱، ص۳۱)
"فأی عاقل یرتضی لنفسه الانقیاد الدّینی و التقرب إلی اللّه بامتثال أوامر من کان یفسّقونه طول وقته و هو غائض فی القیادة و أنواع الفواحش و یعرض عن المطیعین المبالغین فی الزّهد و العبادة، و قد أنکر اللّه تعالی بقوله: أَمَّنْ هُوَ قٰانِتٌ آنٰاءَ اللَّیْلِ سٰاجِداً وَ قٰائِماً یَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَ یَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ" (احقاق الحق، ج۲، ص۲۹۳)
۱۰. "فرموده است که إِنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً که به اجماع مفسران سنی و شیعه در شأن حضرت امیر المؤمنین علی و فاطمه زهرا و حسن و حسین علیهم السّلام نازل شده است. و محدّثان اهل سنت در کتب احادیث خود نقل کرده اند از ابی الحمراء که او گفت: نه ماه در مدینه در خدمت حضرت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بودم که هیچ صبحی نبود که آن حضرت از خانه بیرون آید مگر آنکه بر در خانه علی علیه السّلام آمده و دست مبارک بر در آن خانه می‌گذاشت و می‌فرمود: السلام علیکم و رحمة اللّه و برکاته. در جواب علی علیه السّلام و فاطمه و حسن و حسین علیهم السّلام می‌گفتند: علیک السلام یا نبی اللّه و رحمة اللّه و برکاته. بعد از آن رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله می‌فرمود: «الصّلاة رحمکم اللّه! إِنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً. »پس بعد از آن به مسجد رفته به نماز مشغول می‌شد ..." (حدیقه الشیعه، صص۷۰ و ۷۱)
قاضی نورالله نوشته است:
"قال المصنف رفع اللّه درجته الایة الثالثة قوله تعالی: إِنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً. أجمع المفسّرون و روی الجمهور کأحمد بن حنبل و غیره أنّها نزلت فی علیّ علیه السّلام فاطمة و الحسن و الحسین و روی أبو عبد اللّه بن محمّد بن عمران المرزبانی عن أبی الحمراء قال خدمت النبیّ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نحوا من تسعة أشهر أو عشرة و کان عند کلّ فجر لا یخرج من بیته حتّی یأخذ بعضادتی باب علی علیه السّلام ثم یقول السّلام علیکم و رحمة اللّه و برکاته فیقول علیّ و فاطمة و الحسن و الحسین علیهم السّلام و علیک السّلام یا نبی اللّه و رحمة اللّه و برکاته، ثمّ یقول الصّلاة رحمکم اللّه إِنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً ثمّ ینصرف إلی مصلاه ..." (احقاق الحق، ج۲، ص۵۰۱ و صص۵۶۲ و ۵۶۳)
۱۱. "و سیّد المحدّثین میر عطاء اللّه الحسینی در کتاب «تحفة الاحباء» پنج حدیث نقل کرده و از آن جمله دو حدیث را از‌ام السلمة نقل نموده و گفته: اصحاب حدیث حکم به صحت آن نموده اند. و هر یک از آن دو حدیث از‌ ام السلمة نقل نموده که گفت: رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله، امیر المؤمنین و فاطمه و حسنین را در عبای خود داخل نموده و من گفتم«الست من اهل بیتک؟»آن حضرت فرمود که«انّک علی خیر»
و سید مذکور بعد از آنکه نقل احادیث کرده فرموده که پس به تحقیق رسید از این حدیثها که این آیه نازل نشده مگر در شأن این پنج تن و از این جهت ایشان را آل عبا گفته اند و خدای تعالی آن کس را نیکی دهاد که گفته است:
علی اللّه فی کلّ الامور توکّلی
و بالخمس اصحاب العباء توسّلی
محمد المبعوث حقا و بنته
و سبطیه ثمّ المقتدی المرتضی علی" (حدیقه الشیعه، ص۷۳)
در احقاق الحق آمده است:
"و ذکر سید المحدثین جمال الملة و الدین عطاء اللّه الحسینی فی کتاب تحفة الأحباء خمسة أحادیث: اثنان منها و هما المسندان إلی أمّ سلمة رضی اللّه عنها نصّان صریحان فی الباب لأنّ أحدهما و هو الذی نقله من جامع الترمذی، و ذکر أنّ الحاکم حکم بصحته و قد اشتمل علی أنّه لمّا قال النّبی صلّی اللّه علیه و سلم عند إدخال علی و فاطمة و سبطیه فی العباء ما قال، قالت امّ سلمة رضی اللّه عنها یا رسول اللّه أ لست من أهل بیتک؟، قال إنّک علی خیر أو إلی خیر،
و الحدیث الثانی هو الذی نقله عن کتاب بیان شأن النزول لأبی العباس أحمد بن حسن المفسّر الضریر الأسفراینی قد تضمّن أنّه علیه السّلام لما أدخل علیّا و فاطمة و سبطیه فی العباء قال: اللهم هؤلاء أهل بیتی و أطهار عترتی و أطایب ارومتی من لحمی و دمی إلیک لا إلی النّار، أذهب عنهم الرّجس و طهرهم تطهیرا، و کرّر هذا الدّعاء ثلاثا قالت‌ ام سلمة (رض): قلت یا رسول اللّه: و أنا معهم، قال: إنک إلی خیر و أنت من خیر أزواجی،
ثم قال السید قدس سره: فقد تحقق من هذه الأحادیث أنّ الآیة إنّما نزلت فی شأن الخمسة المذکورین علیهم السّلام، و لهذا یقول لهم آل العباء و للّه درّ من قال من أهل الکمال:
شعر علی اللّه فی کلّ الأمور توکّلی
و بالخمس أصحاب العباء توسّلی
محمّد المبعوث حقّا و بنته
و سبطیه ثم المقتدی المرتضی علی" (احقاق الحق، ج۲، صص۵۶۶_۵۶۸)

۱۲. "و بعضی دیگر از مخالفین حدیثی از‌ ام السلمة نقل نموده اند و گمان نموده اند که با آن احادیث معارضه می‌کند و آن احادیث را رد می‌نماید و آن حدیث این است که‌ام السلمة با رسول خدا، گفت: «الست من اهل البیت؟ »حضرت در جواب فرمود: بلی ان شاء اللّه. پس هرگاه حضرت در جواب آیا نیستم من از اهل البیت، گفته باشد بلی، البته او را در اهل بیت داخل کرده خواهد بود. جواب آنکه این حدیث صحیح نیست و بعد از تسلیم صحت،‌ام السّلمه درین روایت در معرض تهمت جرّ نفع و اثبات شرف و بزرگیست از برای خود و قول او به تنهائی مسموع نیست و بعد از تسلیم، هرگاه حضرت رسول خدا در جواب او بلی ان شاء اللّه فرموده باشد پس از اهل بیت بودن او را معلّق به مشیت ساخته یعنی اگر خدا خواهد تو از اهل بیت خواهی بود و از این، جزم و یقین در اهل بیت بودنش بهم نمی رسد با آنکه گوئیم‌ ام السلمة زبان دان و دانا به زبان عرب بود اگر می‌دانست که از ایشان است چون می‌پرسید؛دیگر آنکه در عرف و عادت، اهل بیت، خویش و اقربا را گویند نه ازواج و زنان را و در اشعار و روایات هر جا که«اهل بیت»مذکور شده بجز آنکه ما گفتیم کسی نفهمیده و قصد نکرده" (حدیقه الشیعه، ص۷۳)

"علی ان قیل ما ذکر من الأحادیث معارضة بما روی أنّ أمّ سلمة قالت لرسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلم أ لست من أهل البیت؟ فقال بلی إن شاء اللّه، قلنا لا نسلم صحة سندها، و لو سلّم نقول: إنّها رضی اللّه عنها فی هذه الرّوایة فی معرض التّهمة بجر نفع و شرف لنفسها، فلا یسمع قولها وحدها، و لو سلم نقول: إنّ کونها من أهل البیت قد علّق فیها بمشیة اللّه تعالی، فلا یکون من أهل البیت جزما مع أنّها لو کانت منهم لما سألته، لأنّها من أهل اللّسان و الترّجیح معنا بعد التّعارض و هو ظاهر.  و ایضا أهل بیت الرجل فی العرف هم قرابته من عترته لا أزواجه بدلیل سبق الفهم إلی ذلک، و هو السابق إلی فهم کلّ عصر و المتداول فی أشعارهم و أخبارهم، فما أحد یذکر أهل بیت النبیّ صلّی اللّه علیه و آله و سلم فی شعر أو غیره، إلاّ و هو یرید من ذکرناه، لا أزواجه و لا یمکن إنکار هذا." (احقاق الحق، ج۲، ص۵۶۸)
"و یقین است که دروغ و کذب از جمله رجس است و در این خلافی نیست که آن حضرت ادّعای امامت و خلافت نمود پس واجب است که در آن دعوی صادق باشد و امامت حق او باشد و او بر حق باشد" (حدیقه الشیعه، ص۷۳)
"و الکذب من الرّجس، و لا خلاف فی أنّ أمیر المؤمنین علیه السّلام ادّعی الخلافة لنفسه فیجب أن یکون صادقا انتهی." (احقاق الحق، ج۲، ص۵۶۳)

۱۳. "...جواب این حرف اولا آن است که این دو سه کس که گفتگو را نسبت به ایشان می‌دهند اعتمادی و اعتباری در میان مفسران ندارند و ابن حجر، که از اکابر علمای اهل سنت است، در کتاب«صواعق»گفته که اکثر مفسران اهل سنت بر آنند که این آیه در شأن علی و فاطمه و حسنین نازل شده از جهت آن که«عنکم و یطهّرکم»ضمیر مذکّر است؛
ثانیا آنکه رعایت مناسبت به آیه سابق وقتی منظور است که مانعی نباشد و اینجا تذکیر«عنکم و یطهرکم»و آنکه روایت کرده اند که چون آیه نازل شد حضرت فرمود که«اللهم هؤلاء اهل بیتی فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا»و سؤال امّ السلمة و جواب دادن او را که«انک علی خیر»و چندین قرینه دیگر مانع است؛ پس آنکه این مناسبت را رعایت نموده و از اینها همه غافل شده قابل آن خطاب است که:
رأیت شیئا و غابت عنک أشیاء" (حدیقه الشیعه، صص۷۱ و ۷۲)
"... أما أولا ... المخالف حادث لا یعتد به، و الذی یدلّ علی ذلک أنّ من المفسّرین من روی خلاف ذلک کانوا متأخّرین عن الثعلبی و أحمد بن حنبل، و لهذا لم یذکر النّاصب الرّجس المارد من أکثر هؤلاء المفسّرین المخالفین الذی ادّعی وجودهم واحدا باسمه بل قد کذبه فی ذلک من هو أعلم منه
بالحدیث و التّفسیر من مشایخ نحلته، إذ قال الشیخ ابن حجر فی صواعقه إنّ أکثر المفسّرین علی أنّها نزلت فی علی و فاطمة و الحسن و الحسین لتذکیر ضمیر عنکم إلخ.
و اما ثانیا فلأنّ ما ذکره من المناسبة إنّما تجب رعایتها إذا لم یمنع عنه مانع، و من البیّن أنّ تذکیر ضمیر عنکم و یطهرکم و بعض القرائن الخارجة الآتیة مانع عن ذلک، فمن ذهب من المفسرین إلی حمل الآیة علی خصوص الأزواج نظرا إلی تلک المناسبة قد جعل نفسه موردا لقول الشاعر:
حفظت شیئا و غابت عنک أشیاء" (احقاق الحق، ج۲، صص۵۶۴ _۵۶۷)

۱۴. "بعضی از مخالفان از روی عناد گفته اند که این آیه در شأن صهیب رومی نازل شده ... و چون فهمیدند که آنچه از آن روایت فهم می‌شود بخشش مال است و آنچه از این آیه فهم شده بذل روح است و هیچ ربطی به هم ندارند، گفتند، در شأن زبیر و مقداد نازل شده ..." (حدیقه الشیعه، ص۸۸)

مقصود از بعضی از مخالفان بدون شک، فضل بن روزبهان است و این جملات نیز برگرفته از احقاق الحق می باشد:

"... مع أنّه لا ارتباط لهذه الرّوایة بمدلول الآیة، لأنّ مدلولها بذل النفس و الرّوح، و مدلول الرّوایة بذل المال، و أین هذا من ذاک؟ ... و لعل الناصب لمّا تفطن بعدم الارتباط وضعها من تلقاء نفسه فی شأن الزّبیر و المقداد علی وجه یرتبط بالمراد و اللّه الهادی للسّداد. " (احقاق الحق، ج۳، ص۴۱)

۱۵. "در صحاح ستّه و جمع بینها و در تفاسیر اهل سنت به موافقت طایفه امامیه تفسیر به این طریق شده که این آیه در شأن امیر المؤمنین علیه السّلام نازل شد چه فخر می‌کردند عباس بن عبد المطلب و طلحة بن شیبه و حمزه؛عباس می‌گفت: فخر مرا است که سقایت حاج از من است و چاه زمزم که حاجیان از آن آب می‌خورند در دست من است و طلحة بن شیبه می‌گفت: فضل مراست که کلید خانۀ مبارکه در دست من است و بی رخصت من کسی را راه در خانۀ کعبه نیست و نمی تواند که داخل شود و حمزه به چیزی دیگر فخر می‌کرد. حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام شنیده فرمود: من شش ماه پیش از همه کس ایمان آورده با رسول خدا نماز کرده و پیش از همه کس جهاد نموده ام. خواستند که داوری به نزد رسول خدا آورند که او حکم کند، که حق تعالی از برای تصدیق قول امیر المؤمنین علیه السّلام این آیه فرستاد قرآن را حکم گردانید" (حدیقه الشیعه، صص۹۴ و ۹۵)
"قال المصنّف رفع اللّه درجته الرّابعة عشر قوله تعالی: أَ جَعَلْتُمْ سِقٰایَةَ الْحٰاجِّ وَ عِمٰارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ إلی قوله تعالی إِنَّ اللّٰهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِیمٌ. روی الجمهور فی الجمع بین الصّحاح السّتة أنّها نزلت فی علیّ بن أبی طالب علیه السّلام لمّا افتخر طلحة بن شیبة و العباس، فقال طلحة: أنا أولی بالبیت: لأنّ المفتاح بیدی، و قال العبّاس: أنا أولی، أنا صاحب السّقایة و القائم علیها، فقال علیّ علیه السّلام: أنا أوّل النّاس إیمانا و أکثرهم جهادا، فانزل اللّه تعالی هذه الآیة لبیان أفضلیته علیه السّلام«انتهی»"(احقاق الحق، ج۳، ص۱۲۲)
"و وجه دلالت این آیه بر افضلیت و امامت آن حضرت آن است که عباس و طلحة بن شیبه دعوی می‌کردند که به خانه، اولی و احقّ اند از دیگران و حضرت امیر رد قول ایشان نمود به اولی بودن خودش و حق تعالی تصدیق قول او نمود که نزد خدا یکسان نیستند و او از همه کس اولی است به خانه کعبه و هرگاه به خانه اولی باشد از دیگران که قبلۀ مؤمنان است خصوصا از عباس و حمزه پس از همه کس افضل باشد و اولی به امامت و به شرع مطهّر داناتر و به هر چه تعلق به خانه می‌دارد بیناتر؛و گفته اند: صاحب البیت ابصر بالبیت" (حدیقه الشیعه، ص۹۵)
"أقول [القاضی نور اللّه] الآیة مع الرّوایة تدلّ علی أفضلیّته علیه السّلام و هو محلّ الخلاف کما مرّ، وجه الدّلالة:
أنّ کلاّ من عبّاس و طلحة کانا یدّعیان أولویتهما بالبیت بالنسبة إلی غیرهم من الامّة فردّ علیهما علی علیه السّلام بأنّ الأولی بذلک هولا غیر، و صدّقه اللّه تعالی فی ذلک بموجب الرّوایة فیکون أولی بالبیت خصوصا البیت المعنوی، و یکون أفضل من الکل و أولی بالامامة و أبصر بما یتعلق بالبیت، فان صاحب البیت أبصر بما فی البیت." (احقاق الحق، ج۳، ص۱۲۸)

۱۶. "و از عبد اللّه بن عمر روایت مشهور است که می‌گفت: «ثلاث کن لعلیّ لو انّ لی واحدة منهنّ کانت احبّ الیّ من حمر النّعم: تزویجه بفاطمة و اعطاؤه الرایة یوم خیبر و آیة النجوی» یعنی سه چیز بود علی علیه السّلام را که اگر یکی از آنها مرا بودی دوست تر بودی نزد من از اشتران سرخ موی: یکی زن کردن او فاطمه را و دیگر آنکه روز خیبر علم را رسول خدا به او داد شب پیش گفته بود که فردا علم را به کسی خواهم داد که خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول او را دوست دارند و یکی آیه نجوی که او به آن آیه عمل نمود و دیگری را عمل نمودن به آن نصیب نشد.
و وجه استدلال بر امامت آن حضرت از این آیه آن است که آن حضرت پیش دستی کرد بر جمیع صحابه در عمل نمودن به مضمون آیه و بعد از آنکه به این عمل نمود، آیه منسوخ شد؛ پس پیش دستی نمودن او بر آن عمل و قبول نمودن امر الهی را و عمل کردن به آن، دلیل روشن است بر افضلیت او، لهذا ابن عمر آرزوی آن می‌کرده و هرگاه افضل باشد اولی و الیق خواهد بود به امامت و جانشینی رسول خدا و از این ظاهر می‌شود کذب و افترای آنچه اهل سنت از برای خلیفه خود ابی بکر اثبات کرده اند که او مال بسیار در راه خدا صرف کرده بود و هرگاه کسی در دو درهم تصدّق نمودن و با رسول خدا راز گفتن بخل نماید و امساک کند یقین است که مال بسیار صرف نخواهد نمود." (حدیقه الشیعه، صص۸۹ و ۹۰)
"قال المصنّف رفع اللّه درجته الخامسة عشر آیة المناجاة لم یفعلها غیر علیّ علیه السّلام، قال ابن عمر: کان لعلی علیه السّلام ثلاثة لو کانت لی واحدة منها لکانت أحبّ إلیّ من حمر النعم، تزویجه بفاطمة علیها السّلام و إعطاءه الرّایة یوم خیبر، و آیة النّجوی«انتهی» ... أقول [القاضی نور اللّه] إنّما استدّل المصنّف بها علی الأفضلیة و وجه الاستدلال: أنّه سبق سایر الصّحابة إلی العمل بمضمونها، و بعد عمله بها نسخت عنهم، فیکون نزولها بیانا لأفضلیّته علیهم و مسارعته إلی قبول أوامر اللّه عزّ و جل، و العمل بها قبلهم، فیکون أفضل، و لهذا تمنّاها ابن عمر، و ربما یستدلّ من هذا علی کذب ما یدّعیه أهل السنّة من أنّ أبا بکر کان ذا مال، و أنّه کان یصرف ماله فی سبیل اللّه و ذلک، لأنّه إذا بخل أبو بکر بدرهم أو درهمین یقدّمه بین یدی نجوی النّبی صلّی اللّه علیه و سلّم و فارق النبی صلّی اللّه علیه و سلّم و النّظر إلی وجهه الکریم و ما یفیده خطابه الفهیم مقدار عشرة لیال، کما نقله ابن المرتضی من أهل السنّة فی تفسیره و الزّمخشری حتّی ینزل قرآن بالعتب علی ذلک، محال أن ینفق مثل ذلک المال الذی رووه لأحد کما لا یخفی" (احقاق الحق، ج۳، صص۱۳۹ و ۱۴۰)

۱۷. "و همچنین مناقشه ای که بعضی از روی عداوت نموده اند که این دلیل افضلیت نمی شود چه شاید که وقت آن قدر وسعت نداشته باشد، مدفوع است به آنکه در اصول مقرر شد که جایز نیست که حق تعالی تکلیف ما لا یطاق نماید؛اگر وقت تنگ می‌بود کی حق تعالی بندگان را امر می‌فرمود؟! و حال آنکه اکثر گفته اند که بعد از ده روز آیه منسوخ شد؛و دیگر آنکه ابن مغازلی در «مناقب» و بغوی در«معالم التنزیل» نقل کرده اند همان حرف را از امیر المؤمنین که در قرآن آیتی است که بغیر از من کسی به آن عمل نکرده پس چون وقت گنجایش از برای او داشت و از برای دیگران نداشت؟!" (حدیقه الشیعه، ص۹۰)
"... هذا و قد کابر القاضی عبد الجبار فی هذا المقام، فقال: هذا لا یدلّ علی فضیلة علی دون أکابر الصّحابة، لأنّ الوقت لعلّه لم یتّسع للعمل بهذا الفرض«انتهی». و أقول: فساده ظاهر، لاتّفاق الأصولیّین سوی من جوّز التکلیف بما لا یطاق علی أنّه تعالی لا یجوز أن یکلف العبد بإتیانه بفعل فی زمان یقصر عن فعله فیه، و ایضا یدفع هذا الاحتمال دلالة روایة ابن المغازلی فی کتاب المناقب، و البغوی فی معالم التنزیل عن علی علیه السّلام: إنّ فی کتاب اللّه لآیة ما عمل بها أحد قبلی و لا یعمل بها أحد بعدی، کان لی دینار فاشتریت عشرة دراهم، فکنت إذا ناجیته تصدّقت بدرهم، فان هذه الرّوایة صریحة فی اتّساع الوقت." (احقاق الحق، ج۳، صص۱۴۱ و ۱۴۲)

۱۸. "فخر رازی درین مقام نغمه ای در طنبور افزوده و گفته بعد از آنکه وقت گنجایش داشته باشد، وجه عمل نکردن اصحاب به این آیه این باشد که مبادا از عمل کردن ایشان فقرا دل شکسته شوند و نکردنی که سبب الفت باشد به از کردنی است که موجب کلفت باشد، با آنکه تصدق در وقت مناجات واجب بوده اما اصل مناجات نه واجب بود و نه سنت و دلتنگی فقرا البته باعث پریشانی خاطر رسول خدا می‌شود؛ پس می‌شاید که ترک عمل کردن اصحاب را این سبب بوده باشد." (حدیقه الشیعه، ص۹۱)

"و قد زاد الرّازی فی الطنبور نغمة الزّنبور فقال: سلّمت أنّ الوقت قد وسع، إلا أنّ الاقدام علی هذا العمل ممّا یضیّق قلب الفقیر الذی لا یجد شیئا و ینفر الرّجل الغنی، فلم یکن فی ترکه مضرة، لأن الذی یکون سببا للالفة أولی عمّا یکون سببا للوحشة، و ایضا الصّدقة عند المناجاة واجبة اما المناجاة فلیست بواجبة و لا مندوبة، بل الأولی ترک المناجاة لما بیّنا من أنّها کانت سببا لسامة النبی صلّی اللّه علیه و سلّم «انتهی». " (احقاق الحق، ج۳، صص۱۴۲ و ۱۴۳)

۱۹."و علامه نیشابوری با آنکه از اهل سنت است در تفسیر خود گفته که این گفتگو را سببی بغیر از تعصب و عناد نیست و از کجا بر ما واجب و لازم شده است که اثبات مفضولیّت علی علیه السّلام کنیم و تجویز نکنیم که او را خصلتی باشد که در دیگری نباشد. و هیچ صاحب انصافی نمی گوید که راز گفتن با رسول خدا موجب دل شکستگی کسی تواند شد و حال آنکه خود می‌گویند که عبد اللّه عمر آرزوی این خصلت می‌کرد و البته کسی که عمل به این آیه کرده باشد از روی انصاف او را چندین زیادتی است: یکی فرمانبرداری امر الهی و یکی راز گفتن با رسول خدا؛و یکی محبتی که از اینجا ظاهر می‌شود؛و یکی امتیاز دوست از کسی که دوستی را به خود بسته است؛و یکی فیضی که به فقرا می‌رسید؛و یکی رفع ملالی که رسول را از صحبت سفلا رسیده بود." (حدیقه الشیعه، ص۹۱)

 "و أجاب عنه الفاضل النیشابوری فی تفسیره بقوله: قلت هذا الکلام لا یخلو عن تعصّب ما و من أین یلزمنا أن نثبت مفضولیة علیّ کرّم اللّه وجهه فی کلّ خصلة، و لم لا یجوز أن یحصل له فضیلة لم توجد لغیره من أکابر الصحابة، 
فقد روی عن ابن عمر کان لعلیّ ثلاث لو کانت لی واحدة منهنّ کانت أحبّ إلیّ من حمر النّعم: تزویجه بفاطمة رض، و إعطاؤه الرایة یوم خیبر، و آیة النجوی، و هل یقول منصف: إنّ مناجاة النبیّ صلّی اللّه علیه و سلّم نقیصة؟ علی أنه لم یرد فی الآیة النهی عن المناجاة، و إنّما ورد تقدیم الصّدقة علی المناجاة، فمن عمل بالآیة حصلت له الفضیلة من جهتین، من جهة سدّ خلّة بعض الفقراء، و من جهة محبّة نجوی الرسول صلّی اللّه علیه و سلّم ففیها القرب منه و حلّ المسائل العویصة، و إظهار أنّ نجواه أحبّ إلی المناجی من المال «انتهی»." (احقاق الحق، ج۳، ص۱۴۳)
۲۰. "و این معنی خود به کفر نزدیک تر است و هرگاه که حق تعالی تصدق را سبب راز گفتن نموده باشد فقرا را که ممکن نباشد در عرف و شرع پیش خدا و خلق معذور است و حق تعالی قدری را برای صدقه قرار نداده بود تا بگویند مبادا شخصی از آن عاجز باشد بلکه به چیز سهلی اگر همه به یک خرما باشد مسمّای این تصدّق به فعل می‌آید؛پس این مناقشات نباشد الاّ از راه عداوت حق تعالی همگنان را از او دور دارد که جمعی سر رشته اعتقاد از دست داده و به کفرستان جهل و عناد افتاده با کمال ظهور حقیّت آن بلند مرتبه به تقدیم جهّال بر او راضی شده باشند." (حدیقه الشیعه، ص۹۲) 

"و أقول: یتوجه علی الرّازی فوق ما أورده النیشابوری علیه، أنّ علّة تشریع الصدّقة عند النجوی إنّما هو سدّ خلة الفقراء و الرّفق بهم، و مع ذلک هم معذورون فی ذلک شرعا و عرفا خارجون عن حکم الآیة ضرورة، فلا یلزم انکسار قلوبهم کما لا یخفی، علی أنّ ما ذکره جار فی تشریع الزّکاة و الحجّ و نحوهما ممّا یتوقف وجوبه أو ندبه علی المال، فجاز أن یقال علی قیاس ما ذکره إنّ الأولی عدم شرعیّة الزّکاة مثلا، لانّه ممّا یضیّق قلب الفقیر الذی لا یجد النصاب، و ینفر الرّجل الغنی، و هو کفر، أو فی حد الکفر باللّه تعالی، و ایضا قد أطلق اللّه تعالی لفظ الصّدقة و لم یحد لها مقدارا معینا لیقال: إن أبا بکر أو غیره من الفقراء ربّما عجزوا بل یتأتی ذلک علی الموسع قدره و علی المقتر قدره و لو بتمرة أو بشقها و کذا منع کون نجوی الرسول مندوبة فی حد الکفر و قد تعرض له النّیشابوری باشارة فافهم." (احقاق الحق، ج۳، ص۱۴۳)

۲۱‌. "و از اهل سنت حافظ ابو بکر بن مردویه با امامیه اتفاق کرده‏  که این آیه در شأن امیر المؤمنین علیه السلام نازل شده و مراد از «الذین اصطفینا»، آن حضرت است و یکى از معاندین گفته که على بن أبی طالب علیه السلام که از جمله وارثان کتاب است چه عالم به حقایق آن بود نص بر مطلوب شما نیست و غرضش از این گفتگو این است که ابى بکر و عمر را با هم در این میراث شریک کند اما کسانى که خود معترفند به آنکه ایشان جاهل‏ترین مردمان بوده‏ اند حتى آن که ابى بکر معنى ابّاََ  و کلاله را نمى‏ دانست و عمر بر سر منبر مى‏ گفت: جمیع زنان در خانه‏ ها فقیه‏ تر از عمراند! با این مراتب در میراث انبیاء چون شراکت داشته باشند و تفصیل جهل ایشان- ان شاء الله تعالى- بعد از این خواهد آمد." (حدیقة الشیعة، ج۱، ص۱۷۲)

مراد از "یکی از معاندین" فضل بن روزبهان است و آن چه در جوابش آورده، برگرفته از کلام قاضی نور الله است.
"قال النّاصب خفضه الله: أقول: علىّ من جملة ورثة الکتاب، لأنّه عالم بحقائق الکتاب، فهذا یدلّ على علمه و وفور توغّله فی معرفة الکتاب و لا یدلّ على النّص «انتهى» أقول [القاضى نور الله] : روى‌ نزول الآیة فی شأن علیّ‌ خاصّة الحافظ أبو بکر بن مردویه. فقول النّاصب أقول علیّ من جملة ورثة الکتاب غفلة أو تغافل و تحامل على علی علیه السّلام، ثم الظاهر أنّه ارتکب هذا التمحل و التحامل تطرّقا إلى احتمال اشتراک أبی بکر و عمر مع علی علیه السّلام فی ذلک المیراث لئلّا یلزم ما قصده المصنّف عن تفضیله علیه السّلام علیهما و لیت شعری کیف یشترکان معه فی میراث الکتاب مع أنّهما کانا من أجهل النّاس بالکتاب و السّنة حتّى لم یعرف أبو بکر الأبّ و الکلالة و غیرهما من الکتاب، و قد اعترف عمر بأنّ النّساء المخدّرات فی البیوت أفقه و أعلم منه و کان مدار أمرهما الرّجوع إلى علی علیه السّلام، و من دونه‌ من علماء الصّحابة کما هو المشهور و سیأتی فی هذا الرّق المنشور."(إحقاق الحق، ج۳، ص۳۶۷)

۲۲. "آیه دیگر آن که انما انت منذر ... یکی از معاندین گفته است ... جواب آن که ... قاضی عیاض مالکی ... مطالعه لوح محفوظ ... در مقابل رسول خدا ..." (حدیقه الشیعه، صص۹۸_۱۰۰)
آن چه در این بخش آمده ترجمه درهم ریخته کلام فضل بن روزبهان و پاسخ قاضی نورالله به آن در احقاق الحق است. (نک: احقاق الحق، ج۳، صص۹۲_۱۰۲)

۲۳. "و آیه دیگر والنجم اذا هوی ... یکی از معاندان ... گفته: این آیه مکی است ... دیگر گفته اند: ... این لفظ رکیک ... برادران یوسف ... وصی را چون مطلق گویند ... وصی طفل ..." (حدیقه الشیعه، صص۱۰۲_۱۰۴)
این بخش نیز عیناََ برگرفته از اشکال و جواب فضل بن روزبهان و قاضی نورالله است که ترتیبش را به هم ریخته است. (نک: احقاق الحق، ج۳، صص۳۳۵_۳۴۲)

۲۴.‌"و از جمله دلائل قرآن سوره مبارکه والعادیات است ... یکی از معاندین در این مقام گفته که چون می تواند بود که پیغمبر تجویز خدایی علی کرده باشد ... انکار شافعی و شعرش نمی کنند ..." (حدیقه الشیعه، صص۱۰۴_۱۰۷)
در این جا نیز مراد از "یکی از معاندین" همان فضل بن روزبهان است و این بخش نیز عیناََ برگرفته از احقاق الحق است. (نک: احقاق الحق، ج۳، صص۳۴۲_۳۴۷)

۲۵. "و شیخ عزالدین عبدالسلام شافعی مقدسی رساله ای در مدح خلفاء راشدین نوشته و ..."(حدیقه الشیعه، ص۱۰۷)
از احقاق (ج۳، صص۲۷۷ و ۲۷۸) گرفته شده است.
۲۶. "... سلطان فاضل سعید غیاث الدین اولجایتو سلطان محمد خدابنده را دو وجه به خاطر رسیده ... و ابن حجر ... در باب دهم از کتاب صواعقش از شافعی شعری به این مضمون نقل کرده: یا اهل بیت رسول الله حبکم ... و در استدلال این آیه بر کرامت و بزرگی اهل بیت گفته اند ...مروی است که روزی پیغمبر ... " (حدیقه الشیعه، صص۱۰۹_۱۱۱)
اقتباس شده است از احقاق الحق، ج۳، صص۲۷۲ و ۲۷۳.
۲۷. "فخر رازی نیز گفته که به دو دلیل باید این آیه در شان علی باشد ..." (حدیقه، ص۱۱۵)
نویسنده این مطلب را از احقاق الحق گرفته ولی در آن دچار خبط و خطا شده زیرا، فخر رازی صرفاََ ناقل این دیدگاه است نه معتقد به آن. (احقاق الحق، ج۳، صص۲۰۳_۲۰۵)
۲۸. "... و تعیها اذن واقیه ... خوف و خشیت را جناب الهی در بندگان دانشمند حصر فرموده ... فصل العالم علی العابد کفضلی علی ادناکم ... امیرالمومنین اعلم و افقه از باقی اصحاب بود ..‌ لولا علی لهلک عمر" (حدیقه الشیعه، صص۱۱۵_۱۱۷)
این بخش هم برگرفته از احقاق، ج۳، صص۱۵۴_۱۵۶)
۲۸. "... به معنی افضل مال و اطیب نیز آمده ... خیر الصدقه ما ابقت ... و عجب است از آنان که در ایثار حضرت امیرالمومنین استبعاد نموده اند از صوفیه نقل می کنند و تحسین می نمایند در ریاضت نفس چیزی چند که عقل باور نمی کند چنان که می گویند بایزید بسطامی یک سال آب نخورد و نفس را ادب می کرد ... قوم اتی فی مدحهم هل اتی ..‌." (حدیقه الشیعه، صص۸۲ _۸۴)
مراد از استبعادکننده فضل بن روزبهان است که خودش کرامت بایزید را نقل کرده است. این بخش نیز به روشنی از احقاق الحق گرفته شده است. (نک: احقاق الحق، ج۳، صص۱۷۰_۱۷۵)
۲۹. "فرق است میان عزل نمودن و ولی ساختن، فرقی که در نزد عقلا مخفی نیست و در مثل است که عزل، طلاق مردان است." (حدیقه الشیعه، ص۱۳۱)
"و بالجملة انّ بین العزل و الولایة فرقا عظیما و بونا کبیرا لا یخفی علی من رزق الحجی، و فی المثل السائر: العزل طلاق الرجال ..." (احقاق الحق، ج۷، ص۴۲۷)
۳۰. "... اذان من الله یوم الحج الاکبر ... و یکی از معاندین گفته ...جواب آن که خدا و رسول خدا منزه و مبرایند ... " (حدیقه الشیعه، صص۱۳۲ و ۱۳۳)
عبارات این اشکال و جواب نیز عیناََ از فضل بن روزبهان و قاضی نورالله است. (نک: احقاق الحق، ج۳، صص۴۳۷_۴۳۹)
۳۱. "و هر گاه حق تعالی در شان فاطمه و حسنین این مثل زده باشد ... پس از باقی امت به یقین اقدم و ... باشد " (حدیقه الشیعه، ص۱۳۴)
عیناََ ترجمه کلام قاضی نورالله است. (نک: احقاق، ج۳، ص۴۶۰)
۳۲. "... اگر روایتی در شان ابوبکر واقع می بود او را احتیاج به ریاضت کشیدن و دلیل گفتن نبود ... درجه نبوت و پیغمبری بلندتر از رتبه اسلام است ... و آتیناه الحکم صبیا ..‌. چنان چه کسی که در اسلام تولد نموده باشد ... بعصی از اصحاب ما گفته اند ... بعضی چون شارح طوالع و شارح مصابیح و حسن بصری ..‌. حضرت علی به معاویه نوشته بود ... ابن حجر در شرح بخاری گفته ..." (حدیقه الشیعه، صص۱۴۱ و ۱۴۲)
این بخش نیز عیناََ از روی احقاق الحق، ج۳، صص۱۷۹_۱۹۳ نوشته شده است.
۳۳. "این جا سخن در محض مددکاری  و یاری و همراهی نیست که ...‌ بر عرش اعظم در ازل" (حدیقه، ص۱۴۵)
این نیز ترجمه جوابی است که قاصی نورالله به اشکال فضل بن روزبهان داده است. (نک: احقاق، ج۳، ص۱۹۵)

۳۴. " اما وجه دلالت مدعی آن که چون حق تعالی حصر کرد کفایت شر را ..."(حدیقه، ص۴۶)
عیناََ ترجمه کلام قاضی نورالله است. (احقاق الحق، ج۳، صص۱۹۶ و ۱۹۷)
۳۵. "و آن که گفته است مراد از آنانی که نزد ایشان علم کتاب است ..." (حدیقه، ص۱۴۶)
شخص مورد نظر کسی نیست جز فضل بن روزبهان و جوابی که در ادامه آمده ترجمه کلام شوشتری است. (نک: احقاق، ج۳، ص۲۸۳)
۳۶. ".. ظاهر است که فاطمه از همه کس عزیزتر بود ..." (حدیقه، ص۱۴۹)
استدلالی که آورده ترجمه کلام قاضی نورالله است.(احقاق الحق، ج۳، ص۴۵۶)
۳۷. "وجه استدلال به این آیه این است که کسی که گردانیده باشد حق تعالی دشمنی او را نفاق ..."(حدیقه، ص۱۵۰)
ترجمه پاسخ قاضی است به ابن روزبهان. (نک: احقاق، ج۳، ص۱۱۴)
۳۸. "و رحمت از جانب حق تعالی به شخصی به تنها مخصوص به معصوم است ... وجه دوم حصر کمال اهتدا  ..."(حدیقه، صص۱۵۱ و ۱۵۲)
این نیز ترجمه پاسخ قاضی است به ابن روزبهان. (احقاق، ج۳، ص۴۷۵)
۳۹. "کسی که زیاده شود ایمان او در این قسم مهلکه ها ..."(حدیقه، ص۱۵۵)
ترجمه کلام قاضی نورالله است. (نک: احقاق، ج۳، ص۳۷۵)
۴۰. "... شک نیست که گواه بر امامت او باید که اعدل و اشرف خلائق باشد ... "(حدیقه، ص۱۵۶)
عیناََ ترجمه سخن صاحب احقاق است. (نک: احقاق الحق، ج۳، ص۳۵۸)
۴۱. "... و از آن چه به آن آزموده می شوند قرآن است و عترت طاهره و فرمان برداری ایشان بر امت ثقیل بودد... ممتحن شدند به او طایفه سه گانه که ناکثین و ... فرمود که انا دابه الارض یعنی همچنان که دابه الارض باعث امتیاز مسلمانان است .... حاصل آیه چنان که فخر رازی و نیشابوری تصریح به آن کرده اند ..."(حدیقه، ص۱۵۸)
این بخش هم چیزی جز ترجمه بیانات قاضی شوشتری نیست و اردستانی طبق معمول فقط نظم آن را به هم ریخته است! (نک: احقاق، ج۳، ص۳۷۰)
۴۲. "تحقیق مقام آن است که مراد به صالح اصلح است به دلالت ...مالک از برای من چنان بود که من از برای رسول خدا بودم..." (حدیقه، صص۱۵۹ و ۱۶۰)
عیناََ توضیحات احقاق الحق است در شرح کلام علامه حلّی!! (نک: ج۳؛ صص۳۱۵_۳۱۸)
۴۲. "حق تعالی در این آیه مثل زده است از برای ذات بی شبه خود و فیض هایی ..."(حدیقه، ص۱۶۴)
همان کلام قاضی است در شرح کلام علامه و ردّ اعتراض ابن روزبهان. (نک: احقاق، ج۳، ص۴۴۸)
۴۳. "... و مقتضای جمع میان این دو روایت و روایت ابن مردویه آن است که ... قاصی ابن خلکان در تاریخ خود ... " (حدیقه، ص۱۶۷)
این جملات نیز عیناََ برگردان سخن شوشتری است. (نک: احقاق الحق، ج۳، ص۴۱۵)
۴۴. "... حرف در دوستی تنها نیست چرا که ..." (حدیقه، ص۱۷۱)
عیناََ کلام قاضی نورالله است در پاسخ به اشکال فضل. (نک: احقاق الحق، ج۳، ص۳۹۲)
۴۵. "مراد پیروی و فرمانبرداری ظاهری و باطنی است که ..." (حدیقه، ص۱۷۳)
عیناََ برگردان احقاق الحق است. (نک: احقاق الحق، ج۳، ص۳۶۸)
۴۶. "فرقی نیست میان حمل کردن لسان صدق ..." (حدیقه، ص۱۷۳)
این جمله هم در اصل از قاضی شوشتری است. (احقاق، ج۳، ص۳۸۱)

هر چند اقتباس حدیقه الشیعه _یا در واقع همان کاشف الحق_ از احقاق الحق در همین موارد خلاصه نمی شود؛ اما همین مقدار برای اثبات مدّعا کفایت می کند و ذکر دیگر موارد ضروری نمی نماید.

نظرات  (۱)

با سلام. فکر می کنم در این نوشتار شما هیچ دلیلی بر اقتباس حدیقه از احقاق الحق ارائه نشده و صرفا عباراتی را ذکر کرده اید که نمی تواند اثبات این مطلب را بکند وصرفا احتمالی است که احتمال طرف دیگر را به هیچ وجه رد نمی کند. موفق باشید.
پاسخ:
و علیکم السلام
به نظرم گفته شما شتابزده و بدون بررسی متن احقاق الحق و حدیقه است.
احتمالی که شما مطرح می کنید به این معنا است که قاضی نورالله در حدیقه گشته است، عبارات پراکنده ای را که نویسنده بدون رعایت ترتیب نهج الحق در دفاع از علامه حلی و رد ابن روزبهان نوشته و اصلا هم اسمی از علامه و ابن روزبهان نبرده، با ترتیب نهج الحق تطبیق داده و تازه به مصادر حدیقه رجوع کرده و مطالب را از خود مصادر، کامل و بدون نقص و اصلاح شده نقل کرده و در نهایت نظرات نویسنده حدیقه را به عنوان قول خودش آورده! و بعدا هم نویسنده کاشف الحق که حدیقه را تحریف کرده بخشی از احقاق الحق را دوباره به حدیقه اضافه کرده! 
معلوم است که هیچ متن شناسی چنین احتمالی را نمی پذیرد.
وانگهی عبارات احقاق همه جا کامل و دقیق است و متن حدیقه در همه جا در هم ریخته و ناقص و بعضاََ نارسا و مغلوط است. 
چنان که عرض شد مقایسه ساده حدیقه الشیعه، کاشف الحق و احقاق الحق با توجه به هویت هر یک، نتیجه ای جز این ندارد و نیازی به استدلال خاص و مفصلی نیست.
خدا شما را موفق بدارد
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی