آثار

در حدیقة الشیعة آمده است:

«و محمد بن‏ رائد الکوفى از امام جعفر صادق علیه السّلام روایت کرده که هفت کس از فرزند من صاحب الامر علیه السّلام معجزه خواهند خواست:

یک‏ تن از ما وراء النهر که از او معجزه الیاس خواهد طلبید و امام علیه السّلام‏ وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ گفته بر روى آب از این طرف دجله به آن طرف برود که موزه‏ اش تر نشود و آن لعین گوید که این مرد جادوگر است و این فعل جادوگرى است!؟ پس امام به آب حکم کند که او را بگیرد و او هفت روز در آب زنده باشد و فریاد کند که این جزاى آنکه امام زمان را انکار کند؛ 

دوم- مردى باشد از اصفهان که از او معجزه ابراهیم خلیل علیه السّلام خواهد و آن حضرت بفرماید تا آتشى عظیم برافروزد و آیه‏ فَسُبْحانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ‏ خوانده در آتش رود و به سلامت بیرون آید و آن ملعون گوید این سحر است!؟ امام علیه السّلام آتش را امر مى‏ کند تا او را بگیرد و آتش او را بگیرد و او مى‏ سوخته باشد و گوید این جزاى آنکه منکر امام عصر شود؛ 

سیم- شخصى باشد از فارس که چون عصاى موسى در دست امام بیند گوید معجزه موسى علیه السّلام از تو مى‏خواهم؟ قائم علیه السّلام «و الق عصاک فاذا هى ثعبان مبین» گفته آن عصا را بیندازد و عصا اژدهائى شود و آن معاند گوید این مرد جادوگر است و این امر جادوگرى است!؟ و با امر امام علیه السّلام، عصا او را فرو برد و سر و گردنش در بیرون بماند و گوید این جزاى آنکه معجزه را جادوگرى گوید و جادوگرى‏ نام کند؛ 

چهارم- مردى باشد از اهل آذربایجان که استخوانى به دست گیرد و از او معجزه عیسى علیه السّلام خواهد و گوید اگر تو امامى این استخوان ها را به دعا به سخن درآور و به دعاى امام علیه السّلام استخوان متکلم شده گوید اى امام معصوم هزار سال شد که من به عذاب گرفتارم و به دعاى تو امید نجات دارم، از خدا در خواه تا عذاب از من بازگیرد و آن مطرود، ایمان نیاورد پس به امر امام علیه السّلام بر دارش کنند و هفت روز بر سر دار فریاد کند که این جزاى آنکه معجزه بیند و انکار ورزد؛ 

پنجم- منکرى از اهل عمان باشد گوید که آهن در دست داود نبى علیه السّلام نرم مى ‏شد اگر در دست تو نرم گردد امام باشى و چون امام علیه السّلام آن معجزه به وى نماید او بر انکار خود ثابت شود و آن حضرت عمودى در گردنش انداخته بتابد و او در دنیا مى ‏گفته باشد و مى‏ گفته این جزاى آنکه امام صادق را تکذیب نماید؛                                                                    ششم- یکى از اتراک گوید کارد بر حلق اسماعیل علیه السّلام کارگر نشد و من آن را معجزه او مى‏ دانم اگر در دست تو آن ظاهر شود به امامت تو اقرار مى‏ کنم. امام علیه السّلام کاردى به دست او دهد که پسر خود را ذبح کن و او به قوت تمام آن کارد را هفتاد بار در گلوى پسر خود مالد اصلا نبرد؛ پس آن ملعون از روى غضب آن کارد را بر زمین زند به فرمان خداى آن کارد خود را به او رسانیده حلقش را ببرد و به دوزخش فرستد؛ 

هفتم- یکى از اعراب از او معجزه جدش مصطفى صلّى اللّه علیه و آله طلبد، آن حضرت شیرى طلبیده از او شهادت بر امامت خود بخواهد. شیر سر بر زمین نهاده رو به خاک مالد و گواهى به حقّیّت و امامت او به زبانى فصیح ادا نماید و چون ببیند که آن اعرابى اقرار به امامت او علیه السّلام نمى‏کند آن شیر او را در آن لشکرگاه بدواند و فریاد مى ‏زده باشد که هر که امامت صاحب الامر را انکار نماید سزایش این است، چنانکه خلق عالم ازو بشنوند و در آخرش بخورد.» (حدیقة الشیعة ؛ ج‏2 ؛ صص1002 و 1003، انتشارات انصاریان)

در روایت بالا «محمّد بن رائد الکوفی» مصحّف «محمّد بن زید الکوفی» است؛ زیرا اوّلاً در نسخ دیگر کاشف الحقّ، «محمّد بن زید» آمده است و ثانیاً در کتاب «تحفة المجالس» نیز این حدیث روایت شده و در آن هم «محمّد بن زید» آمده است.

ابوسعید سبزواری در راحة الارواح روایت جالبی آورده که به نظر می رسد سندش با روایت بالا مرتبط باشد:

«روایت کرده‏ اند که محمّد [بن‏] ابى‏ زید الکوفى البزّاز پرسید از صادق- علیه السّلام- که سالى چند ماه است؟ گفت: دوازده. گفت: امام چند باشند؟ گفت: به عدد فرزندان یعقوب. دیگر باره پرسید که برج آسمان چند است؟ گفت: دوازده. گفت: به حقیقت بدانستم که امام دوازده است. گفت: امام آخرین را نام چیست؟ گفت: همنام جدّ من محمّد مصطفى- صلّى اللّه علیه و آله و سلّم- و همنام پدر من باقر. گفت: کنیت وى چه باشد؟ گفت: ابو القاسم و مهدى و قائم و حجّت آل محمّد. و روا نبود که وى را به نام و به کنیت بخوانند تا که خروج کند. وى را دو غیبت باشد: یکى کهین که کس باشد که وى را ببیند و دوم مهین که کس وى را نبیند تا وقت قیام ظهور وى و در اوّل ظهور وى سیصد و سیزده کس با وى ظاهر گردند. گفت: یا بن رسول اللّه؛ این سیصد و سیزده از کجا باشند؟ گفت: چهار تن از پیغمبران باشند: یکى- عیسى بن مریم، دوم- ادریس، سیّم- خضر، چهارم- الیاس- علیهم السّلام. گفت: دیگران از کجا باشند؟ گفت: چهار تن از فرزندان حسن على- علیه السّلام- باشند و دوازده تن از فرزندان حسین على- علیه السّلام. گفت: دیگران از کجا باشند؟ صادق- علیه السّلام- گفت: وقت نماز است. به نماز مشغول مى ‏باید شد. بامداد پگاه بیا تا تو را از آن خبر دهم. محمّد بن ابى زید دیگر روز بامداد دوات در آستین نهاد و کاغذ و پیش صادق- علیه السّلام- آمد. صادق- علیه السّلام- گفت: بنویس آن کسانى که با فرزند من خروج کنند، چهار تن از مکّه باشند و چهار تن از بیت المقدس و دوازده تن از شام و هفت تن از یمن و سه تن از آزر و پنجاه و سه تن از بوظه و سه تن از بنى عروه و چهار تن از بنى متین و دو تن از بنى اسد و چهار تن از عقیلى و هفت تن از بغداد و چهار تن از واسط و هفت تن از بصره و شش تن از ناحیت بصره و چهار تن از خوزستان و دوازده تن از کوهستان و هفت تن از دیلمان و هفت تن از گیلان و دوازده‏ تن از طالقان و شعیب بن صالح از طالقان اسفهسالار قائم باشد و چهار تن از جرجان و هفت تن از مازندران و چهار تن از رى و دوازده تن از قم و سیزده تن از ناحیت قم و یک تن از اصفهان و چهار تن از کرمان و یک تن از مکران و سه تن از مولانامه و سه تن از مرو و پنج تن از هندوستان و سه تن از غربى و دو تن از ما وراء النهر و سه مرد حبشى و دوازده مرد از کوفه و چهار مرد از سامره و چهار مرد از نیشابور و دوازده مرد از سبزوار و هفت مرد از طوس و ناحیت طوس و سه مرد از دامغان و چهار مرد از خاخوار رى و پنج مرد از کوهپایه رى و چهار مرد از مصر و هفت مرد از شیراز و دو مرد از طبرستان و سه مرد از حلب و چهار مرد از کوس. این جمله سیصد و سیزده مرد باشند که ظاهر و باطن ایشان یکى باشد و تن و مال خود فداى یکدیگر کنند. آنگه پرسید که خروج از کجا کند؟ گفت: از خانه خداى جلّ جلاله، جامه وى سفید باشد. دو انگشترى در انگشت دارد: یکى انگشترى حسن على و بر آنجا نبشته باشد: «انّى واثق برحمتک». دیگر انگشترى حسین على و بر آنجا نوشته باشد: «انّى مستجیر بک یا امام الفائقین». گفت: کدام روز باشد که خروج کند؟ گفت: روز پنجشنبه پدید آید و روز آدینه وقت نماز پیشین خروج کند. سیصد هزار مرد با وى نماز کند. گفت: لشکرگاه وى چند باشد؟ گفت: چهل میل. در لشکر وى طرّار و فاسق نباشد. چند هزار جایگاه قرآن خوانند و جمله نماز جماعت کنند. هر که از پس فرزند من نماز کند و دعا کند هر حاجت که از خداى تعالى در خواهد، اجابت کند. جمله گنج هاى روى زمین پدید آید و جمله روى زمین عدل گیرد. گفت: به چه سلاح حرب کند؟ گفت: ذو الفقار امیر المؤمنین على- علیه السّلام- با وى باشد و قضیب پیغمبر و درق‏ حمزه و زره جعفر طیّار و عمودى چهل رطل باشد، هفتاد علمدار بود وى را؛ بر هر علمى آیتى از قرآن نوشته باشد. زبانش خوش باشد. شیرین سخن بود. با پیران پیر باشد و با کودکان زندگانى نیکو کند، به خلق محمّد مصطفى- صلّى اللّه علیه و آله و سلّم- باشد و به‏ سخاوت على مرتضى و به زهد حسن و شجاعت حسین و به ورع زین العابدین. پرسید که عمرش چند باشد؟ گفت: ششصد و هفتاد سال. محمّد بن ابى زید سؤالها بسیار کرده است. ما برین قدر که نوشتیم اختصار کردیم.» (راحة الأرواح، صص294-296)

با توجّه به جمله پایانی ابوسعید، ظاهراً در آن روزگار، متن مفصّلی به عنوان سؤالات محمّد بن ابی زید الکوفی از امام صادق (ع) درباره امام مهدی علیه السّلام، شناخته شده بوده است. احتمال دارد، مراد از «محمّد بن زید الکوفی» در حدیقة الشیعة همین شخص و روایت حدیقة نیز بخشی از همین متن مفصّل بوده باشد.

مؤید این احتمال آن که در کاشف الحقّ و حدیقة الشیعة نیز بخشی از متن راحة الارواح با کم و زیاد روایت شده است:

«... آن حضرت در میان رکن و مقام ظاهر شود و جبرئیل با او آنجا حاضر آید و شیعه او را از اطراف روى زمین به خدمت او خوانده به امر حق تعالى سیصد و سیزده کس در آن روز به خدمت او حاضر آیند، چهار تن از پیغمبران عیسى بن مریم که از آسمان نزول کند به بام خانه کعبه و از بام به نردبان به زیر آید و ادریس نبى علیه السّلام و خضر و الیاس و چهار تن از فرزندان حسن بن على علیه السّلام و دوازده تن از اولاد ابو عبد اللّه حسین بن على علیه السّلام و چهار تن از مکه و مثل آن از بیت المقدس و دوازده کس از شام و مثل آن از یمن و سه نفر از آذربایجان و مانند آن از بنى عروه و سه تن از بنى حیه و چهار کس از بنى تمیم و دو نفر از بنى اسد و هفت نفر از بغداد و چهار کس از اولاد عقیل و مثل آن از واسط و هفت تن از بصره و مثل آن از کوهستان و شش تن از ناحیه بصره و چهار تن از خوزستان و مثل آن از جرجان و مانند آن از رى و دوازده تن از قم و سیزده تن از نواحى قم و یک تن از اصفهان و چهار تن از کرمان و یک کس از مکران و سه از موالیه و سه از مرو و پنج نفر از هندوستان و سه از غزنین و سه از ما وراء النهر و سه تن از حبشه و دوازده تن از کوفه و چهار کس از نیشابور و دوازده نفر از سبزوار و هفت تن از طوس و ناحیه طوس و سه تن از دامغان و چهار تن از خاور و پنج نفر از کوه پایه رى و چهار نفر از مصر و هفت نفر از شیراز و دو نفر از طبرستان و سه نفر از حلب و چهار نفر از کوه که این جمله سیصد و سیزده تن باشند. ظاهر و باطن همه یکى، دین و مال فداى یکدیگر کنند! و امام علیه السّلام جامه سفید پوشیده و دو انگشترى در دست دارد، یکى از حسن بن على علیه السّلام نقش آن «انى واثق برحمتک» و یکى از حسین بن على علیه السّلام نقش آن «انا مستجیر بک یا امان الخائفین». روز پنجشنبه ظهور نماید و روز جمعه وقت نماز ظهر خروج کند و ذو الفقار امیر المؤمنین علیه السّلام بر کمر و زره جعفر طیار در بر و قضیب پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله و سلم در دست. سه‏ علم همراه، بر یکى نوشته‏ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً و بر یکى نقش باشد که‏ یُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَ یَخافُونَ یَوْماً کانَ شَرُّهُ مُسْتَطِیراً و بر سیم «لا اله الا اللّه، محمد رسول اللّه، على ولىّ اللّه و وصىّ رسول اللّه، الحسن و الحسین و التسعة المعصومون من ولد الحسین حجج اللّه على خلقه- صلوات اللّه علیهم اجمعین- ائمة و سادة» نشان شده ...» (حدیقة الشیعة ؛ ج‏2 ؛ صص994 و 995)                    همین متن با اندکی تفاوت در تحفه المجالس نیز روایت شده است.            شیخ طوسی از شخصی به نام "محمد بن ابی زید الکوفی" در زمره اصحاب امام صادق علیه السلام نام برده است. (معجم رجال الحدیث، ج۱۵، ص۵۲۴۷، ش۱۰۰۱۱)

نکته جالبی که در روایت ابوسعید دیده می شود، پررنگ بودن جایگاه سبزوار در آن است؛ به گونه ای که پس از شهر قم و حوالی آن که بیشترین یاران امام را از آن جا دانسته است (25 نفر)، «سبزوار» با 12 نفر، در کنار کوفه، طالقان، شام و کوهستان، پیشگام است. [عبارت «سه تن از آزر و پنجاه و سه تن از بوظه» با توجّه به نقل حدیقة الشیعة، تصحیف شده و اصلش چنین است: " سه تن از آذربیجان و سه تن ..."] این در حالی است که شاید در روایات کتب متقدّم تر، چنین جایگاهی برای سبزوار ترسیم نشده باشد. (مثلاً روایات دلائل الامامة و التشریفِ ابن طاوس را ببینید: دلائل الإمامة ؛ صص556 و 566؛ نشر البعثة - التشریف بالمنن فی التعریف بالفتن ؛ صص288 و 375؛ مؤسسة صاحب الامر)

این جایگاه ویژه، از آن رو، جالب توجّه است که ابوسعید حسن شیعی مؤلّف راحة الارواح خود اهل سبزوار و به حاکمان سربداری پیوسته بوده است. بنابراین احتمال تأثیر فضای سبزوار و دولت سربداران بر نقل یا حتّی تحریف و جعل این گونه روایات را نباید از نظر دور داشت.

جالب تر آن که جایگاه «سبزوار» بعدها در کفایة المهتدی اثر دیگر نویسنده سبزواری یعنی میرلوحی از این هم پررنگ تر شده و به رتبه نخست صعود می کند!

میرلوحی در کفایة المهتدی می نویسد:

«در آن که هر یک از این سیصد و سیزده تن از کجایند، روایات مختلفه به نظر رسیده، از آن جمله یکى این است که: شیخ محمّد بن هبة اللّه طرابلسى در کتاب «فرج‏ کبیر» ش به سند خود روایت می کند که: جابر بن عبد اللّه انصارى پرسید از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام که: آن سیصد و سیزده تن هر یک از کجا باشند؟ آن حضرت فرمود که: چهار تن از مکّه، و چهار تن از مدینه، و چهار تن از بیت المقدس، و هفت تن از یمن، و هشت تن از مصر، و سه تن از حلب، و دوازده تن از اهل بادیه، و سه تن از آذربایجان، و چهار تن از خوارزم، و دوازده تن از طالقان، و هفت تن از دیلمان، و سه تن از بصره، و سه تن از بورسه روم، و هفت تن از جرجان، و هفت تن از جیلان، و هفت تن از طبرستان (یعنى: مازندران)، و چهار تن از خوزستان، و چهار تن از رى و دوازده تن از قم، و یک تن از اصفهان، و سیزده تن از سبزوار و سه تن از همدان، و چهار تن از کرمان، و یک تن از مکران، و سه تن از غزنین، و سه تن از قاشان (یعنى: کاشان)، و سه تن از قزوین، و ده تن از هندوستان، و سه تن از ما وراء النّهر، و هفت تن از فارس، و هفت تن از نیشابور، و هفت تن از طوس، و سه تن از دامغان، و سه تن از حبشه، و هفت تن از بغداد، و دو تن از مداین، و دوازده تن از بلاد مغرب، و دوازده تن از حلّه، و دوازده تن از مدفن من (یعنى: نجف کوفه)، و پنج تن از مشهد فرزند من حسین (یعنى: کربلا)، و پنج تن از طرسوس، و سه تن از طبریه، و سه تن از بدخشان، و چهار تن از بلخ، و دو تن از بخارا، و دو تن از سمرقند، و سه تن از سیستان، و دو تن از کاشغر، و هفت تن از قیروان، و پنج تن از قشمیر، و چهار تن از بوشبخ، و شش تن از طبس، و چهار تن از کنام، و دو تن از کابل، و پنج تن از بفراج، و دو تن از مراغه، و چهار تن از جوین، و سه تن از بروجرد، و شش تن از قومس، و سه تن از فسا، و دو تن از ابیورد، و در همان روز چهار تن از پیغمبران نزد آن حضرت حاضر شوند: عیسى و ادریس و خضر و الیاس علیهم السّلام.» (کفایة المهتدی، صص664 و 665، دار التفسیر)

چنان که می بینیم در این نقل، جایگاه سبزوار حتّی از قم، طالقان و کوفه بالاتر رفته است. قرابت متن روایت میرلوحی با روایت کاشف الحقّ و راحة الارواح، نشان می دهد که روایت میرلوحی در روایت نخست ریشه دارد و احتمالاً او روایت کاشف الحقّ را -که در دسترس او بوده و با ایجاد تحریفاتی در آن به عنوان حدیقة الشیعة به مقدّس اردبیلی نسبت داده- به شکلی جدید و با سندی متفاوت پرداخته است. شاید غربت و تنهایی میرلوحی سبزواری در اصفهان و دشمنی او با اهل آن شهر، در ترتیب این روایت نمود پیدا کرده باشد: «یک تن از اصفهان و سیزده تن از سبزوار». 

میرلوحی خود آن را به کتاب الفرج، نوشته محمد بن هبة الله طرابلسی نسبت داده که از آن با عنوان «فرج کبیر» یاد می کند. این کتاب از آن دسته کتابهای گمشده ای است که میرلوحی مدّعی دسترسی به آن بوده و در حدّ شناخت موجود، در جای دیگر نشانی از محتوای آن یافت نمی شود.

منتجب الدّین رازی در فهرست خود از این کتاب نام برده است: «الشیخ أبو عبد الله محمد بن هبة الله بن جعفر الوراق الطرابلسی‏ فقیه ثقة قرأ على الشیخ أبی جعفر الطوسی کتبه و تصانیفه و له تصانیف منها کتاب الزهد کتاب النیات کتاب الفرج أخبرنا بها الفقیه أحمد بن محمد بن أحمد القمی الشاهد العدل عنه‏.» (الفهرست ؛ ص100)

البته عنوان «الفرج» لزوماً به ظهور امام عصر (عج) اشاره ندارد؛ چنان که کتابهای دیگری با همین نام تألیف شده و هیچ ربطی به این موضوع ندارند؛ امّا میرلوحی مدّعی است که این کتاب، درباره غیبت و ظهور امام عصر می باشد. او روایات متعدّدی به این کتاب نسبت داده که همگی محلّ تامل است. (کفایة المهتدی، صص 445 و 537 و 563 و 578 و 596 و 665، نشر دار التفسیر)

مثلاَ روایت ابوالادیان را –که در کمال الدینِ صدوق، الخرائج و ... نقل شده_ با اختلافاتی از طرابلسی نقل کرده و البته خود به این اختلاف توجّه داده است:

«... معتمد جمعى را فرستاد که در آن خانه درآمدند، هیچ کودکى نیافتند، و نرجس بانو در آن وقت در حیات نبود، ماریه نام کنیزکى را بردند که کودک را نشان دهد، ماریه انکار نمود که هیچ کودکى در این خانه نیست، و در آن وقت خبر مرگ عبید اللّه بن یحیى بن خاقان رسید، و دیگر خبر آمد که صاحب الزنج در بصره خروج کرده، مشغول به آن اخبار شده از فکر ماریه افتادند و آن مستوره خلاصى یافت، و دیگر کسى به فکر او نیفتاد، الحمد للّه تبارک و تعالى. و السّلام على من اتّبع الهدى. این حدیث که ترجمه‏اش گذشت را ابن بابویه رحمه اللّه نیز به اندک اختلافى در کتاب کمال الدّین و تمام النعمة ذکر فرموده ...» (کفایة المهتدی، ص 565)

در کمال الدین صدوق سخنی از وفات نرجس نیست و نام آن کنیز نیز، صقیل (صیقل) است نه ماریه! (کمال الدین، ج2، ص476) پیش تر گفتیم که سبک جعلِ میرلوحی این گونه است که برای روایتی، سندی جعل می کند و پس از نقل سند جعلی، مصدر حقیقی را نیز یاد می کند! 

میرلوحی در جایی پس از نقل روایتی می نویسد: 

«شیخ طرابلسى‏ در کتاب «فرج کبیر» ش مى ‏گوید که: همیشه حال برین منوال بوده که هر چه از خمس و هدیه و غیر آن به آن حضرت مى ‏رسانیده ‏اند، آن جناب به مصرف مى ‏رسانیده.» (کفایة المهتدی، 596)

این هم می تواند بیانگر یکی از دغدغه ها و منازعات خاصّ میرلوحی باشد.

اجمالاََ در این که به تدریج تحریفاتی در روایات مورد بحث، صورت گرفته، تردیدی نیست؛ ولی شناخت سیر دقیق و حدود این تحریفات و سهم میرلوحی در آن نیازمند بررسی بیشتر است.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی